به یادگارنوشتم خطی ز دلتنگی
امروز ِ من

سلام

برای امروز درتقویمم نوشته بودم: تولدم! امروز، تقویمم به خاطرم آورد این روز را... و من حالا دراین سن کم کم فکر میکنم که حتی تولد هم باید با کیفیت باشد که  عزیز بداری اش... وقتی فقط از روی تقویم، این تکه کاغذ بی جان؛ به یاد بیاوری یعنی عمرت کم کم به کمیتی تبدیل می شود که فقط درتقویم و شناسنامه ات رقم می خورد و جان ِ تو هیچ از آن حس نمی کند... امروز دلم میخواست این حس درمن از بین برود که سالهاست خودم را مقید کرده ام که حتما همیشه روز ِ تولد را بخاطر داشته باشم! امروز حتی، تصمیم گرفتم در تقویم سال ِ آینده؛ این روز را علامتی خاص نگذارم.... امروز اما از همیشه شرمنده ترم از خودم، از کسیکه این ها را می خواند؛ برای ِ من که همیشه جزئی ترین  امور جهان قابل اعتنا بوده، این تصمیم خجالت آوری ست که روز تولدم را از ذهن همه تقویم ها پاک کنم وشاید این بغض ِ ناخوانده ناشی از همین تصمیم ِ کذا باشد..... با این همه، هیچوقت حقیقت قابل چشم پوشی نیست! حقیقت است که امروز هم حس خاصی به این واقعه ندارم و حقیقت است که چقدر ازاین حس شرمنده ام و البته، شاید ناگزیر.......

 

+ تاریخ چهارشنبه 16 مهر1393 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

    بالاخره پائیزشد... خودم هم نمیدانم چرا امسال اینهمه منتظر پائیز بودم؛ برای من که با یک باد سرما میخورم عجیب بود که چرا طاقت گرمای تابستان گذشته را نداشتم! این روزهای آخربه روزشماری افتاده بودم... گاهی فکر میکنم، تماشای ِ پائیز، همه آن چیزی ست که من از دنیا میخواهم! صبح زود و آسمان ِ ابری، قدم زدن درعصرهای طلایی و برگهای هزار رنگ ِ تمام نشدنی، غروبهای بارانی و شبهای طولانی ِ خنک، وقتی بی خوابی های همیشه ام مرا به مهمانی ِ شبها می برد و درسکوت ِ خودم می نشینم و رقص پرده را که با باد پائیزی دست به دست شده اند، زیر نور مهتاب تماشا می کنم و شعر می بافم و  تنها درهمان لحظات است که دنیا برایم محل قابل تحملی می شود و تمام کائنات را سیاحت میکنم و نشئه از این شراب ِ ناب نمی فهمم کی خوابم می برد... پائیزرا با همه خاطرات تلخش دوست دارم به اندازه ای که گاهی با خودم فکر می کنم، پائیز همه آن چیزی ست که من از دنیا می خواهم....

+ تاریخ سه شنبه 1 مهر1393 ساعت نویسنده سالومه |

سلام
      کسیکه می رود تکه ای از وجودت را می برد،حرف زدن درباره اش، فراموش کردنش، نادیده گرفتنش، گاهی حتی؛ دوباره بازگشتنش آن تکه از وجودت را بر نمی گرداند؛ و هزارسال هم که بگذرد، جای زخمی روی صورت احساست پیداست؛ جای زخمی که گاهی دردش دوباره تازه می شود و حس می کنی انگار زمان، در لحظه وداع ایستاده بود و دیگر خیال گذشتن ندارد و تو هرگز همان آدم سابق نخواهی شد...

+ تاریخ یکشنبه 8 تیر1393 ساعت نویسنده سالومه |

سلام
عمری حسرت کشیدم که چرا "من" درباور کسی نگنجید غافل ازاینکه دیگر، "من" درخودم هم نمی گنجم! .....باید جدا شوم از بودنش، سوی رها شدن کجاست؟؟؟؟

+ تاریخ یکشنبه 18 خرداد1393 ساعت نویسنده سالومه |

سلام
شما چقدر درکارهاتون خودآگاهی دارید؟ تاحالا به این فکرکردید اینهمه داستان و شعرعاشقانه که اتفاقا از هرزبان که می شنویم نامکرراست، چی میگه؟ چقدر از خواستن ما ازاینکه کسی کنارمون باشه از خودخواهی ماست؟ از نیاز ماست؟ حالا هر نیازی که فکرشو می کنید؟ چقدرش ازتکامل ماست؟ ازیک تکامل آگاهانه و روحی و حسی از وجود کاملی که داریم و میخواهیم کسی و دراین آگاهی و وجود اصیل سهیم کنیم؟ چقدرش ازاین فکر نش...
ات می گیره که اونقدرکامل وخودساخته و شاد هستم که می خوام درکنارم کسی و داشته باشم که شریکش کنم دراین لذت ها و داشته ها؟ واقعا این خواستن ها و خواهش ها و اشک ها چقدر از کمبودهای ما نشات می گیره؟ منظورم یک وجود تکامل یافته بالفعل نیست که اصلا وجود نداره؛ منظورم یک وجود رشد یافته س که میدونه چقدر بزرگ شده و چقدر ازنظرروحی آمادگی داره کسی بیاد تا زندگی شون و باهم تقسیم کنن که چقدر اصیل میشه این رابطه؛ نه اینکه منتظردستی باشه که بیاد وجود ویرونش و بکوبه و ازنو بسازه!! چرا ما فکر می کنیم نیمه گمشده ما لزوما تکمیل کننده کمبودهای ما باید باشه؟ چرا نباید مکمل داشته های ما باشه؟ تاحالا بهش فک کردید؟؟

+ تاریخ یکشنبه 18 خرداد1393 ساعت نویسنده سالومه |

سلام
با تو تنها تر شده ام؛ با خودم که بودم، گاهی داد می کشیدم؛ گاهی حتی تنهائیم را کتک می زدم شاید برود... اما با تو آبرو داری می کنم ..... سکوت می کنم..... چشم غره می روم ..... تو هیچکدامش را نمی بینی، نمی فهمی و فقط من می دانم که چقدر؛ با تو تنها تر شده ام...

+ تاریخ یکشنبه 18 خرداد1393 ساعت نویسنده سالومه |

سلام
مرا محکوم به تملق نکن! من با هیچ استعاره ای قرار نگذاشته ام که واژه به من قرض دهد تا چشمانت را خورشید روز و ماهتاب شبهایم بنامم! اگرنبود؛ اگر نگاهت آسمان نبود و صدایت پژواک لای لای ِ فرشتگان نبود، هیچ استعاره ای واژه برای قرض دادن نداشت... هست که می گویم؛ نه با تشبیه رابطه دارم نه وجه شبه می شناسم؛ بدون شرح، زیبایی و همین است که روزگاری ست، برچلیپای تو، مصلوبم؛ غزال...

+ تاریخ یکشنبه 18 خرداد1393 ساعت نویسنده سالومه |

 

سلام
هنوز ازکوچه های کودکی ام صدا می آید، صدای بازی بچه ها وقتی که ظهرهای خواب آلود را با هیاهویشان زیرپا می گذاشتند... هنوز ازکتابهای دبستانم صدای پای باران می آید با یک هجای بلند از طراوت و تازگی... هنوز در روزگار کودکی ام پشت خان...
ه هاجر عروسی داریم و ما پای کوبان و شاد، آواز می خوانیم و می رقصیم.... هنوز درکوچه های کودکی ام بیخیال می دوم و موهایم را بدست بادهای بازیگوش شادی ها می سپارم... هنوز گریه های کودکی ام برای آبنباتی چوبی ست که بچه تخس همسایه ازدستم گرفته و کودکی ام آنقدر سرخوش است که نمی داند چند صباحی دیگر آرزو می کند، آرزو می کند کاش همه غصه ها به اندازه ازدست دادن همین آبنبات چوبی درد داشت...
حالا من اینجا هستم در کوچه هایی که نه صدایی هست، نه کودکی، نه شوقی، نه اوجی.... و من با نگاهی پر از بغض و حسرت بدنبال جای پای کودکی می گردم که هیچوقت آرزوی بزرگ شدن نداشت؛ هیچوقت...
+ تاریخ یکشنبه 18 خرداد1393 ساعت نویسنده سالومه |

 

سلام

    گریه ماهی ها رو هیچ کس ندیده، اما شاید شوری آب دریاها از اشکهای ماهی هاست... کسی چه می دونه وقتی یه ماهی گریه می کنه و پشت اینهمه آب پنهانش می کنه، چه حجمی از شوری دریاها از گریه ماهی هاست؟؟؟...طفلی ماهی ها... اما خوبه که اونها لااقل دریا رو دارن واسه پنهان کردن اشکهاشون...

...راستی، طفلی ما آدمها....

+ تاریخ دوشنبه 1 اردیبهشت1393 ساعت نویسنده سالومه |

سلام سهراب، سلام

اول اردیبهشت؛ حتی اگربخواهم فراموشم نمی شود... عجیب نیست سهراب؟؟؟

    این روزها فراموشی را تمرینی خودآگاهانه می کنم که سخت است و بیهوده ! می دانی چرا؟؟؟ چون تاریکی بدجورذهن آدم را می خورد... استاد فراموشی هم شوی بازخوره تاریکی، ذهنت را می جود... تاریکی ِ نبودنت هیچ جوری فراموشم نمی شود... تناقضی دارد این ماجرا که هضمم نمی شود... نبودن ِ تویی که معنای بودن را می دانستی و حتی، خودِ بودن بودی... بودن ِ منی که معنای بودن را نمیدانم و حتی، خودِ نبودنم......

    این است که اول اردیبهشت حتی اگربخواهم فراموشم نمی شود... برای منی که رزوها و روزهاست چشم ازآسمان نشینان و حکمتشان برداشته ام، این تناقض همیشه هست و اول اردیبهشت ِ هرسال ازخودم می پرسمش: چه می شد اگر بجای همه سالهای عمرم، تو می ماندی؟؟؟ چه می شد اگرآدمها همیشه تو را داشتند تا خانه دوست را نشانشان بدهی؟؟؟ چه می شد اگر تمام ِ بودنم را با لحظه ای از نیم نگاه ِ روشنت تاخت می زدم؟؟؟ سهراب، این روزها فراموشی را تمرینی خودآگاهانه می کنم که ....... اما بازهم اول اردیبهشت از خروس خوانش، بغضی تلخ گلویم را تنگ می کند... چقدر جای تو خالی ماند، برای ابد.............

+ تاریخ دوشنبه 1 اردیبهشت1393 ساعت نویسنده سالومه |

 

سلام

ﺧﺴﺮﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ: ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻋﻠـﺎﻗﻪ ﻣﻨﺪﺵ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﺴﺌﻮﻟﯽ... ﻣﺴﺌﻮﻟﻰ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﺷﻚ ﻫﺎﻳﺶ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻏﻢ ﻫﺎﻳﺶ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺗﻨﻬﺎﻳﻴﺶ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﻯ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﻛﻨﻰ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﻪ ﻳﺎﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﻭﺭﺩ...

+ تاریخ پنجشنبه 21 فروردین1393 ساعت نویسنده سالومه |

 

سلام

.

.

.

همیشه که صبر کردن , بخشیدن , ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست می شود ...
لازمه گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری , باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ وقتی میمانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ...
ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ....

...

گریز دلپذیر / آنا گاوالدا

+ تاریخ پنجشنبه 14 فروردین1393 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

    شاید خیلی ازما یه وقتایی میگیم، باید اون اتفاق خاص بیفته یا اون موقعیت خاص فراهم بشه تا بتونم زندگی کنم... درحالیکه خوب میدونیم زندگی شامل همه اون لحظاتی میشه که داریم ثانیه به ثانیه ازش میگذریم تا به ساعت زندگی برسیم... اینا رو میدونم اما نمیدونم اون حسی که باید باشه تا به این دور باطل خاتمه بده چیه!! من مدتهاست به این فکرمیکنم که بزرگترین بدبختی آدم اینه که آگاهانه و کاملا آگاهانه خودشو فریب بده!!! اینکه آگاهانه  چشمهاشو روی همه ثانیه ها ببنده وفقط به ساعتی خاص فکرکنه که شاید هیچوقت نرسه واگرهم برسه تمام ثانیه های پشت سربه فنا رفته!

    همه اینها درست اما شاید، گاهی، این فریب آگاهانه تنها مفر باشد از حسِ دیوانگیِ  نزدیک که درپشت همه ثانیه هایت کمین کرده! قضاوت آسان نیست، حتی شاید ممکن نیست؛ گاهی خودمان هم نمیتوانیم به ثواب، احساسمان را قضاوت کنیم...شاید.

+ تاریخ پنجشنبه 14 فروردین1393 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

   این سکوت دیگرطاقتم را طاق کرده است... میگویم: حق پریشان کردن کسی را ندارم... میگویند: افسرده نباش، خوب نگاه کن ، همه چیز درغایت کمال است... میگویم! یعنی میخواهم بگویم که دلتنگم اما، حق پریشان کردن کسی را ندارم... هرچه نگاه میکنم می بینم، هیچ چیز سرجایش نیست چه رسد به غایت کمال... اما میگویند و میگویند و میگویند... واین است که این روزها خاموشِ خاموش ِ خاموشم  و این سکوت دیگرطاقتم را طاق کرده است... امان از دلتنگی که نمی فهمی کِی، تمام طراوتت را می برد و گرد سپیدش را برموهایت و رد سیاهش را درطاق چشمانت جا می گذارد... امان از دلتنگی...

+ تاریخ شنبه 2 فروردین1393 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

   تاحالا آگاهانه یه کار کاملا احمقانه انجام دادید؟؟؟ الان به یکیش خیلی نیاز دارم حتی اگه هیچ چیز و هیچ کس تائیدم نکنه؛ تائید هیچ کس و هیچ چیز هم واقعا مهم نیست وقتی که می بینم چه گریز ِ ناگزیر و مظلومی در پشت منطقم پوسیده می شود...

+ تاریخ شنبه 10 اسفند1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

    همه چیز را تو شروع کردی.... من بودم و تنهایی های بی گناهی که درشبهای خاموشم جان می کند... همه چیز را تو شروع کردی، آمدی و خواستم مرا ازنوبسازی تا شاید ظلمت شبهایم درظلمات موهایت گم شود و روشنای چشمانت، روشنی ِ دنیایم شود... اما نشد... واین تقدیر همه نیم شبان ِ تنهاییم بوده، نشد و حالا بعد از آنهمه دیوانگی، دیگر خیره شدن به ماه، این تنها همدم شبهای تنهای ِ بی گناهم، مرا دیوانه تر می سازد... همه این جنون را توشروع کردی والا من کجا و شوریدگی برای زلف شوریده ات کجا... من کجا و شاعری برای روح سرشار از شعرت کجا... همه این جنون را تو شروع کردی و حالا تکلیف این دل ِ برجای مانده چیست؟ چه کند با اینهمه غروب و سازو آواز و شعر؟؟ چه کند با دنیایی که همه چیزش نگاهی از تو باخود دارد؟ چه کند با خودش که همیشه از چشمان تو دیده است و حالا درآینه ای بی جان، طرح صورت سردی ست که دهن کجی می کند به همه تنهایی های بی گناهش؟ همه اینها را توشروع کردی وانگار این رسم جدید آدمهاست برای ساختن کوه کن ها و مجنون های جدید...نیم نگاهی و سوزاندن و چهره درهم کشیدن... باورکن رسم دل این نیست، حق مجنون و فرهاد هم این نبود... اما انگار رسم همه مه رویان این قساوت است...

 

 

+ تاریخ چهارشنبه 23 بهمن1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

توو زندگی آدمهایی مثل من که همیشه یا رو نقطه صفر ایستادن یا صد؛ هیچ کمالی نیست وفقط آرزوش و یدک می کشن و همه روزهای زندگی و می گذرونن تا به روز موعود برسن! این و حالا می فهمم که روزهای زیادی و برای رسیدن به روز موعود طی کردم، نمی گم تلف کردم یا هدر دادم چون اون روزها هم خیلی بیکارننشستم؛ این و خوب می دونستم که اگر هدف کماله، راهش رو باید ازحالا باز کرد و امکاناتش رو باید ازهمینجا برداشت! حالا هم  که این حرفها رو می زنم به این معنی نیست که رو نقطه پنجاه ایستادم و طی طریقم تموم شده؛ اصولا آدمها نمی تونن وشاید نباید درطول زندگی تا این حد تغییر رویه بدن؛ هرچند که همیشه استثناعاتی هست؛ اما چیزی که میخوام بگم اینه که این روزها به یه نتیجه مهم رسیدم که شاید فقط برای خودم مهمه و تا اونجا که به دیگران گفتم فقط خندیدن و شاید تو دلشون مسخرم کردن و دل سوزوندن! حالا دراین برهه از زمان و زندگی، مهم ترین و بهترین کمالی که بهش رسیدم "فکریه"  که دارم و اگر ده سال پیش یه غول چراغ جادو بهم میگفت ده سال ازعمرت و بده من بهت این "فکر" و میدم امکان نداشت که قبول کنم چون چیزهایی میخواستم که به نظرم اساسی تر می اومد مثل مال، موقعیت اجتماعی، یه جورخاص زندگی کردن، یه جورخاص کارکردن و...؛ ولی حالا با روزهایی که پشت سرگذاشتم می فهمم که همه اون چیزها خوبه ولی مثل حباب روی آبه، اون چیزی که به همه امکانات دورو بر و حتی به همه کائنات رنگ می ده، "فکر" یه که باید پشت اونها باشه واگراین فکر نباشه، همه اون دست آوردها دیر یا زود معنای اولیه شو ازدست میده و باید رفت سراغ یه مدل دیگه ش... حالا خوب یا بد به این نتیجه مهم رسیدم که اگر به کمال فکری نرسی، هیچوقت به کمال انسانیت هم نمیرسی،کمال مالی و اجتماعی و سیاسی که دیگه اصلا قابل بحث نیست...حالا خوب یا بد یه این نتیجه مهم رسیدم که اگر انگشترت بدل باشه یا لباست مارک نباشه اتفاق بدی نمی افته اما اگر دلت اصل نباشه و اگر فکرت اصیل نباشه، خیلی راحتر ازاونکه بتونی تصور کنی، تا مرحله یک حیوون پائین میای... حالا خوب یا بد، کمال زندگی سالومه اینه، اینکه همین "فکر" بزرگترین و بهترین سرمایمه! شاید.

+ تاریخ پنجشنبه 17 بهمن1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

هنوز هم تقریبا هر روز به این خانه می آیم ، اگر سکوتم از نبودن نیست؛ زبانم کمی لال شده!

همین.

+ تاریخ چهارشنبه 16 بهمن1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

.

.

.

......... هرچه دادم به او حلالش باد

          غیر از آن دل که مفت بخشیدم...

          دل من کودکی سبکسر بود

          خود ندانم چگونه رامش کرد...

          او که می گفت دوستت دارم

          پس چرا زهر غم به جامش کرد...؟؟؟

 

 

+ تاریخ چهارشنبه 6 آذر1392 ساعت نویسنده سالومه

سلام

      تنهایی همیشه مثل یک جورسایه سنگین و عمیق وجریحه دار، پشت دیوار لحظه هایم نشسته، مثل کسیکه دورتر می نشیند تا مزاحم نباشد! اما دیگرخوب فهمیده که زودترازتصورم، نوبتش می شودتا عرض اندام کند و بودنش را به رخ همه لحظه هایی بکشد که سعی درانکارش داشتم! بعد مثل کسیکه هم احساس گناه و هم ترحم کند، می آید ساکت و مغموم روبرویم می نشیند و آنقدر آرام و بی صدا نگاهم می کند تا کم کم همه بغض هایم را فرو بخورم و وجودش را تائید کنم؛ آنوقت مثل یک دیو مهربان نوازشم می کند و بخاطر بودنش و همیشه بودنش، بخشش می خواهد و مثل استادی کارکشته و دلسوز، جویده جویده و نرم نرم نصیحت از سر می گیرد که : با همین دیو مهربان بساز و بیخیال ِ همه لحظه هایی شو که او را به پشت دیوارهای فراموشی می فرستی! اینهمه سال اعتماد و شکستن و اعتراف کافی نیست که باورکنی فقط من برایت ماندنی ام؟؟؟ و می گوید و می گوید تا اشکهایم تمام می شود و چشمم خشک می شود... آنوقت، سرم را درمیان دستهای سخت و سیاهش می گیرد و به سینه تاریکش می سپارد و نمی فهمم کِی درمیان آنهمه تاریکی خوابم می برد وقتی اینهمه ازتاریکی می ترسم... گاهی هم خودم را به خواب می زنم تا دست ازعتاب بردارد و بگذارد درتاریکی خودم را گم کنم... و باز می داند و می دانم صبح که بیاید دلم برای زنده بودن تنگ می شود وانگارکه ازقبل بدانم تلاش بی ثمری ست، درهمه لحظه های پُر دیوارِ روزهایم، حواسم به سایه سنگین و عمیق و جریحه داری ست که همیشه پشت دیوار لحظه هایم نشسته؛ نگران و نامطمئن، این دیوِ تاریک و مهربانِ تنهایی من...

+ تاریخ سه شنبه 5 آذر1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

    شاید قبل ترها بچه بودم یا تو باغ نبودم  که این کلمه زیاد به گوشم نخورده بود؛ اما بهرحال مدتهاست که زیاد می شنوم" آدم خاص" ... مثل بقیه چیزها زیاد بهش فکر کردم و بین دور و بری هام دقیق شدم حتی توی زندگی آدمهایی که به هر روی، درتاریخ موندگار شدن! مهمترین نتیجه ای که گرفتم اینه که آدم خاص، یک آدم بسیار معمولیه؛ یعنی هیچوقت یه آدمی که دیگران بهش میگن: خاص؛ سعی نمی کنه خاص باشه! اون یه آدم معمولیه که همیشه درهمه حالت ها بیشترین تلاشش و انجام می ده، خودشه، خود ِ واقعیش نه خودی که دیگران ازش انتظار دارن، چون خوب میدونه که انتظارات همیشه صواب نیست و تمومی هم نداره! آدم های خاص طبل تو خالی نیستن که فقط صدا داشته باشن، هیچوقت سعی نمی کنن با کارها و رفتارهای عجیب و غریب خودنمایی کنن یا توجه دیگران و جلب کنن، اتفاقا اونها اینقدر در معمولی بودنشون پا فشاری می کنن که خودشون کاملا فراموش می کنن خیلی خاص شدن! و هروقت پای حرف اینجور آدمها نشستم حتی یک کلمه تعریف و تمجید ناصواب و خنده دار ازشون نشنیدم چون اصولا یک آدم ِ خاص، به نظرش کارمحیرالعقولی انجام نداده که بخواد با حرفهای اغراق آمیز ازش حرف بزنه(هرچند که ازنظردیگران کارهاش خاصه!)؛ فقط همیشه سعی میکنه انسان باشه و به اصول ساده انسانی پایبند باشه، اون، حس می کنه اگر کاری انجام داد که دیگران بهش میگن" کارخوب"؛ هنر نکرده چون کارهای بدعجبیه ، کارهای خوب، وظیفه س!! راه کج عجیبه، توهم مهم بودن عجیبه، کسی نبودن و به هرکلک کسی شدن عجبیه، واسه همینه که معمولی به کارهاش نگاه میکنه! اما برعکس کسایی که سعی می کنن و به سختی سعی می کنن که خودشون و خاص نشون بدن؛ یک جور ِ ناجوری توی ذوق می زنن چون هروقت سعی کنی یه چیزی و که پتانسیل شکوفا شدن نداره به زور شکوفا کنی و به خورد ِ دیگران بدی، از ده فرسخی، ساختگی بودن و توخالی بودنش داد می زنه! واااااااااااااااااااااای چقدر آدم خاص دور وبرم کم شده اصلا توی دنیا کم شده، متاسفانه و به خاطرهمینه که حس میکنم این روزها و این تاریخ ها با این آدمهای به زور و ضرب،"خاص" به زودی از حافظه دنیا و کائنات پاک می شه و بعدها تاریخ هیچی ازشون نداره تعریف کنه! شمایی که حس میکنی خیلی خاصی ، بخاطر این روزهای بی خاطره، کمی خودت باش، کمی انسان باش... فقط کمی، لطفا.

+ تاریخ سه شنبه 21 آبان1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

    گاهی وقتها مثل حالا، خیلی خسته می شم از اینکه مجبورم همه کاستی های پیش روم و به تنهایی گردن بگیرم و جبران کنم؛ اینکه هیچوقت نتونی برای بلاهایی که توزندگی سرت اومده؛ کسی و مقصربدونی، یا خودت مقصرباشی و برای خالی شدن از بارمسئولیت، حتی بطورمقطعی، اون و روی دوش دیگری بذاری خیلی سخته! ازاون جایی که همیشه توزندگی کم وکاست هایی هست، پس وقتی همه مسئولیت و بندازی روی دوش خودت، پس همیشه دلیلی هم هست که شونه هات ازسنگینی اون بار خسته باشه؛ آخه هرجور که نگاه میکنم می بینم هرچقدرهم که کوتاهی کرده باشم ، اما چیزهای دیگه ای هم بوده که واقعا تقصیرمن نبوده و بخاطرش هنوزدارم خودم و عذاب میدم! هرچند که اصولا دنبال مقصرنمی گردم بیشتر سعی میکنم وضعیت بدی که هست و جمع و جورکنم چون فکرمیکنم مشخص شدن مقصرچیزی و حل نمیکنه هرچند که خیلی مهمه که بدونیم ازکجا خوردیم و اگرم می بخشیم اما فراموش نکنیم اما درنهایت شناخت مقصر، اصل مشکل بوجود اومده رو حل نمیکنه، بهرحال حرفم اینه که همیشه هم مقصرمن نبودم و کوتاهی از هرچیزی جزمن بوده اما سالهاست که عادت کردم همه بار زندگیم و خودم به دوش بگیرم و لااقل ازنظرفکری، به کسی و چیزی وابسته نباشم واینه که گاهی خیلی خستم می کنه، اینکه کسی و داشته باشی که گاهی بهش بگی: "این مساله با خودت، من نمیدونم، خودت حلش کن"؛ حالا دیگه بزرگترین فانتزی زندگیم شده! حتی اگراسم "خدا" روی اون شخص بذاری گاهی انگار خیلی لازمه؛ نمیگم که میخوام جوردیگه ای فکر کنم چون معتقدم نمیشه و شاید نباید فکرآدمها عوض بشه واگرمی شد حتما خودش پیش می اومد اما شاید میخوام بگم: اگه کسی و برای این کار دارید حتی اگراسمش"خدا" س، قدرشو بدونید! فارغ از بار معنایی این ماجرا، همه ما گاهی به این واگذاری نیاز داریم چون شونه این آدمی زاد دوپا، خیلی ضعیف ترازاونه که همه بارهاش و تو این راه پربلا، خودش بکشه شاید اصلا فلسفه وجود"خدا" همین بوده؛ شاید واسه همینه که همه آدمای دنیا یه چنین کسی و دارن، نمیدونم شاید، فقط میدونم که شونه هام ازبار این همه ماجرا خیلی خسته شده؛ سالهاست که دیگه دنبال خدایی نیستم که بارم و بکشه اما گاهی وقتها مثل حالا، حس میکنم باید این و به خودم وبه روزهای تنهای سالومه یادآوری کنم، گله و ندامت و حسرت نیست، فقط یه یاد آوریه که یه کم دلم خالی بشه، اگه بشه!

همین.

+ تاریخ پنجشنبه 16 آبان1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

.

.

.

نمیدونم این حرف چقدر میتونه درست باشه اما همین الان یهو این جمله اومد توذهنم که :  بدتر از نرسیدن، اینه که برسی و بفهمی که اشتباه اومدی...

شاید!

+ تاریخ پنجشنبه 9 آبان1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

        در درون من کودکی زندگی می کند که  انگار خیال بزرگ شدن ندارد، کودکی که هنوز با چشمهای روشن و مواجش عاشقانه به دنیا نگاه می کند و نمی تواند یا نمی خواهد باور کند که دنیا عوض شده؛ همه چیزش، آدمهایش، ارزشهایش، ادبیاتش، حتی؛ آسمانش... دردرون من کودکی زندگی می کند که هرچه زخم می خورد بازهم به دانه های اناری نگاه می کند که هرکس دردلش نهفته دارد... به آسمانی که هرکس درسینه اش، نگشوده دارد... دردرون من کودکی ست که گاهی خیلی نگرانش می شوم، دنیا عوض شده و او هنوز ساده مانده است مثل رودخانه بیخیالی که فقط به جاری بودنش فکر می کند نه به مرداب ِ پیش رو... من، گاهی خیلی نگران این کودک ساده لوح میشوم، خیلی.

+ تاریخ دوشنبه 6 آبان1392 ساعت نویسنده سالومه |

   سلام

.

.

.

 

   در قفست می کنند، حتی پایت را به میله هایش می بندند، اینها با خود چه فکر می کنند؟؟ مگر "خیال" متعلق به عالم فانی ست؟؟ مگر"فکر" ازچشمه حیات آب می خورد؟؟ اینها با خود چه فکر می کنند که می خواهند درقفس بمانی تا فکرهایت یادت برود؟؟ اینها هنوز نمی دانند که بعد هزار سال از مردنم، هنوز هم فکرها و خیالاتم در این کائنات چرخ می زنند می رقصند، می خوانند... اینها ، این آدمکان ساده لوح ِ دیرباور با خود چه فکر می کنند؟؟

+ تاریخ یکشنبه 5 آبان1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

یه عالمه حرف شاید بهتره بگم"غر" واسه زدن دارم امروز پرونده هایی رو بررسی کردیم که مال مراکزدیگه بود وشاید چون داستان نامکرر ظلم به زن بود بازداغ دلم و تازه کرد اما حس میکنم این صفحه بیش از تحمل مخاطب به غم و اندوه آلوده شده پس بهتردیدم درباره یه دغدغه جدی خودم حرف بزنم. تا قبل ازاین صفحه که حرفهام مال دفترهای خصوصی خودم بود، شاید این دغدغه رو زیاد حس نمی کردم چون تنها مخاطبش خودم بودم  و حس خودم و می دونستم اما حالا که فید بک های مخاطب و می بینم ، همیشه شرمنده می شم که برام نگران می شن یا لحظه ای غمگینشون می کنم اما مشکل اینجاست که نمی تونم این دغدغه رو خوب توضیح بدم شاید اگر فلسفه می دونستم یا فن بیان خوبی داشتم نیاز به قلم فرسایی بیهوده نبود اما میخوام بگم که همه این روزهای خاکستری و فکرهای شاید، تاریک ؛ واقعی اند اما سالومه دردرونش آدم تاریک و تلخی نیست(این را لااقل اطرافیانی می گویند که گاهی از من بعنوان دلقک استفاده می کنند!!) گاهی با خودم فکر می کنم که دارم بی اعتنایی های بیمارگونه نوع بشر و با وجود خودم جبران میکنم یعنی حس میکنم بعضی آدمها زیادی خودشون و درکوچه علی چپ گم و گورکردن و البته که با فکر و خیال یک نفرکمبودها جبران نمی شه اما نمیتونم بی اعتنا باشم و واقعا دوست دارم مخاطبم این و درک کنه که حتی گاهی که دارم داد می زنم از بی عدالتی و اشک می ریزم از نامردمی، به واقع حس خودکشی و دیگرکشی و این چیزها ندارم؛ گاهی ازغم هایی اشک می ریزم که اصلا متعلق به من و حتی عزیزانم نیست، متعلق به انسان است متعلق به زندگی انسانهاست و باورکنید اینها دلیل به افسردگی و بیماری نمی شه! و دوست ندارم وقتی این صفحه رو برای شناخت شخصیتم به کسی معرفی میکنم، بعدش یه جور ناجوری نگاهم کنه و بگه اینقدر ناامید نباش، بخند، برقص، توکل کن... این حرفها رو که می شنوم می فهمم که نتونستم منظورم و خوب برسونم والا درباره حرفهام اینجوری برداشت نمیشد! شاید زیادی ساکتم یا کم می خندم ، شاید وقتی دیگران درحال چرخیدن و رقصیدن و شادمانی اند یه گوشه می شینم و تو افکارم غرق غرق غرق می شم اما واقعا نمیدونم چرا اسمش و می ذارن افسردگی و کناره گیری و .... خب هرکس یه جور برای دریافتهای خودش ازکائنات، با دنیای اطرافش رابطه می گیره، و چطورمی شه باورکرد وقتی کسی از درد و رنج و کژی های اجتماعی و  بی اخلاقی های معنوی صحبت میکنه، درواقع خودش هم داغون و افسرد ه س؟؟ واقعا چطور می شه اینقدر سطحی قضاوت کرد؟؟ نمیخوام زیاد این بحث و کش بدم چون می دونم کسیکه منظورم و فهمیده نیاز به این توضیحات نداره کسی هم که درک نکرده، باز واسم طلب مغرفت و شفا و هدایت میکنه!!

واقعا شرمنده دوستانی هستم که با روزهای من آه کشیدن واقعا شرمندم و باورکنید من روزهای تاریکی ندارم ، هرچند که  "درزندگی زخم هایی هست که"......می دانید باقی اش را... اما اینها هیچکدام دلیل نمیشود که دست از حیات کشیده باشم و رو به قبله جا پهن کرده باشم!! تازه هرکدومتون که زیادی احساس اندوه میکنید یه ندا بدید تا ازاین حال و هوا درتون بیارم جان بچه م، و لطفا با آیکون های "غم بی نهایت " و "تاسف تمام نشدنی" شرمندم نکنید... بهرحال زندگی جریان داره و تا نبض هست باید بود، سخت یا آسان باید ادامه داد یعنی مجبوریم که ادامه بدیم چون ته تهش بخوای خودت و بکشی، بخت و اقبال که نداریم یوقت زبونم لال زد و اون دنیا راست بود اونوقت باید یه لنگه پا وایسی و حساب پس بدی که کو حااااااااال پس باورکنید افسردگی ندارم شمام نداشته باشید زندگی کنید عزرائیل وقتی بخواد بیاد یک ثانیه ام تعلل نمی کنه من ازهمین جا قول شرف میدم! منم قصد خودکشی ندارم هستم درخدمتتون. زت زیاد(برای دوستان سوسول بگم که مخفف عزت زیاد بود این کلمه آخر!).

+ تاریخ سه شنبه 30 مهر1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

مي گويد:‌ كم گوي وگزيده گوي چون در!

آنهمه پريشاني،‌ شبهاي بي كسي وروزهاي بي همنفسي،

آنهمه نفس حبس، آنهمه تب درد!كوتاه درجمله اي؟!

آي شاعرچه دل خجسته اي داري...

كوتاه مي گويم، شرح عمربه بادرفته را:

دلم خوش نيست رفيق!

 

+ تاریخ جمعه 19 مهر1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

    امروز سی و دوساله شدم، قبلا هم گفته بودم که تولد برایم حس خاصی دارد که حتما باید مراعاتش کنم،هم برای خودم هم برای دیگران؛ امروزهیچ اتفاق خاصی نیست جزاینکه سی و دوساله شدم و باید آن را جایی ثبت می کردم؛ دوست دارم بگویم که برنامه خاصی هست، تصمیم خاصی هست، حس خاصی هست؛ اما لااقل چهار سال است که درروزهای تولدم؛ فقط بغض خاصی هست و یک جور شرم ازاینکه چهارسال بیشترمانده ام و به قول فروغ: بیشتر فرو رفته ام... و با خودم فکر میکنم که این فرسایش درکجا باید متوقف شود وجوابی نمی گیرم وقتی یادم می افتد که : اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد تاقیامت دل من گریه می خواد.........

+ تاریخ سه شنبه 16 مهر1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام سهراب؛ سلام

     آمده ام تولدی دیگررا تبریک بگویم، نبودنت به هیچ شکلی دردنیایم جبران نمی شود، حسرت اینکه تو را با چشم ِ سر درک نکرده ام هیچ جوری ازدلم خالی نمی شود اما لااقل شاکر ازآنم که حرفهایت را دارم و همان ها هستند که زندگی ام تا دنیا دنیاست به آنها بند است،  شاکر ازآنم که اندیشه روشنت آنقدر در روزهایم پرفروغ است که هنوز هم از پس ِ ابرهای تیره زندگی، شراره هایش را حس می کنم، سهراب؛ زنده با توام که درچنین روزی آمدی تا زندگی شوی برای کسانی مثل من، حتی هزار روز بعد از نبودنت... سهراب، زنده باتوام، زنده بمان برایم. خوش آمدی، دنیا چقدر تو را کم داشت و کم دارد...خوش آمدی به روزهایم، به اندیشه ام،به روحم.

+ تاریخ دوشنبه 15 مهر1392 ساعت نویسنده سالومه |