X
تبلیغات
روزهای سالومه

به یادگارنوشتم خطی ز دلتنگی

 

سلام

ﺧﺴﺮﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ: ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻋﻠـﺎﻗﻪ ﻣﻨﺪﺵ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﺴﺌﻮﻟﯽ... ﻣﺴﺌﻮﻟﻰ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﺷﻚ ﻫﺎﻳﺶ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻏﻢ ﻫﺎﻳﺶ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺗﻨﻬﺎﻳﻴﺶ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﻯ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﻛﻨﻰ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﻪ ﻳﺎﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﻭﺭﺩ...

+ تاریخ پنجشنبه 21 فروردین1393 ساعت نویسنده سالومه |

 

سلام

.

.

.

همیشه که صبر کردن , بخشیدن , ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست می شود ...
لازمه گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری , باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ وقتی میمانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ...
ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ....

...

گریز دلپذیر / آنا گاوالدا

+ تاریخ پنجشنبه 14 فروردین1393 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

    شاید خیلی ازما یه وقتایی میگیم، باید اون اتفاق خاص بیفته یا اون موقعیت خاص فراهم بشه تا بتونم زندگی کنم... درحالیکه خوب میدونیم زندگی شامل همه اون لحظاتی میشه که داریم ثانیه به ثانیه ازش میگذریم تا به ساعت زندگی برسیم... اینا رو میدونم اما نمیدونم اون حسی که باید باشه تا به این دور باطل خاتمه بده چیه!! من مدتهاست به این فکرمیکنم که بزرگترین بدبختی آدم اینه که آگاهانه و کاملا آگاهانه خودشو فریب بده!!! اینکه آگاهانه  چشمهاشو روی همه ثانیه ها ببنده وفقط به ساعتی خاص فکرکنه که شاید هیچوقت نرسه واگرهم برسه تمام ثانیه های پشت سربه فنا رفته!

    همه اینها درست اما شاید، گاهی، این فریب آگاهانه تنها مفر باشد از حسِ دیوانگیِ  نزدیک که درپشت همه ثانیه هایت کمین کرده! قضاوت آسان نیست، حتی شاید ممکن نیست؛ گاهی خودمان هم نمیتوانیم به ثواب، احساسمان را قضاوت کنیم...شاید.

+ تاریخ پنجشنبه 14 فروردین1393 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

   این سکوت دیگرطاقتم را طاق کرده است... میگویم: حق پریشان کردن کسی را ندارم... میگویند: افسرده نباش، خوب نگاه کن ، همه چیز درغایت کمال است... میگویم! یعنی میخواهم بگویم که دلتنگم اما، حق پریشان کردن کسی را ندارم... هرچه نگاه میکنم می بینم، هیچ چیز سرجایش نیست چه رسد به غایت کمال... اما میگویند و میگویند و میگویند... واین است که این روزها خاموشِ خاموش ِ خاموشم  و این سکوت دیگرطاقتم را طاق کرده است... امان از دلتنگی که نمی فهمی کِی، تمام طراوتت را می برد و گرد سپیدش را برموهایت و رد سیاهش را درطاق چشمانت جا می گذارد... امان از دلتنگی...

+ تاریخ شنبه 2 فروردین1393 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

   تاحالا آگاهانه یه کار کاملا احمقانه انجام دادید؟؟؟ الان به یکیش خیلی نیاز دارم حتی اگه هیچ چیز و هیچ کس تائیدم نکنه؛ تائید هیچ کس و هیچ چیز هم واقعا مهم نیست وقتی که می بینم چه گریز ِ ناگزیر و مظلومی در پشت منطقم پوسیده می شود...

+ تاریخ شنبه 10 اسفند1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

    همه چیز را تو شروع کردی.... من بودم و تنهایی های بی گناهی که درشبهای خاموشم جان می کند... همه چیز را تو شروع کردی، آمدی و خواستم مرا ازنوبسازی تا شاید ظلمت شبهایم درظلمات موهایت گم شود و روشنای چشمانت، روشنی ِ دنیایم شود... اما نشد... واین تقدیر همه نیم شبان ِ تنهاییم بوده، نشد و حالا بعد از آنهمه دیوانگی، دیگر خیره شدن به ماه، این تنها همدم شبهای تنهای ِ بی گناهم، مرا دیوانه تر می سازد... همه این جنون را توشروع کردی والا من کجا و شوریدگی برای زلف شوریده ات کجا... من کجا و شاعری برای روح سرشار از شعرت کجا... همه این جنون را تو شروع کردی و حالا تکلیف این دل ِ برجای مانده چیست؟ چه کند با اینهمه غروب و سازو آواز و شعر؟؟ چه کند با دنیایی که همه چیزش نگاهی از تو باخود دارد؟ چه کند با خودش که همیشه از چشمان تو دیده است و حالا درآینه ای بی جان، طرح صورت سردی ست که دهن کجی می کند به همه تنهایی های بی گناهش؟ همه اینها را توشروع کردی وانگار این رسم جدید آدمهاست برای ساختن کوه کن ها و مجنون های جدید...نیم نگاهی و سوزاندن و چهره درهم کشیدن... باورکن رسم دل این نیست، حق مجنون و فرهاد هم این نبود... اما انگار رسم همه مه رویان این قساوت است...

 

 

+ تاریخ چهارشنبه 23 بهمن1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

توو زندگی آدمهایی مثل من که همیشه یا رو نقطه صفر ایستادن یا صد؛ هیچ کمالی نیست وفقط آرزوش و یدک می کشن و همه روزهای زندگی و می گذرونن تا به روز موعود برسن! این و حالا می فهمم که روزهای زیادی و برای رسیدن به روز موعود طی کردم، نمی گم تلف کردم یا هدر دادم چون اون روزها هم خیلی بیکارننشستم؛ این و خوب می دونستم که اگر هدف کماله، راهش رو باید ازحالا باز کرد و امکاناتش رو باید ازهمینجا برداشت! حالا هم  که این حرفها رو می زنم به این معنی نیست که رو نقطه پنجاه ایستادم و طی طریقم تموم شده؛ اصولا آدمها نمی تونن وشاید نباید درطول زندگی تا این حد تغییر رویه بدن؛ هرچند که همیشه استثناعاتی هست؛ اما چیزی که میخوام بگم اینه که این روزها به یه نتیجه مهم رسیدم که شاید فقط برای خودم مهمه و تا اونجا که به دیگران گفتم فقط خندیدن و شاید تو دلشون مسخرم کردن و دل سوزوندن! حالا دراین برهه از زمان و زندگی، مهم ترین و بهترین کمالی که بهش رسیدم "فکریه"  که دارم و اگر ده سال پیش یه غول چراغ جادو بهم میگفت ده سال ازعمرت و بده من بهت این "فکر" و میدم امکان نداشت که قبول کنم چون چیزهایی میخواستم که به نظرم اساسی تر می اومد مثل مال، موقعیت اجتماعی، یه جورخاص زندگی کردن، یه جورخاص کارکردن و...؛ ولی حالا با روزهایی که پشت سرگذاشتم می فهمم که همه اون چیزها خوبه ولی مثل حباب روی آبه، اون چیزی که به همه امکانات دورو بر و حتی به همه کائنات رنگ می ده، "فکر" یه که باید پشت اونها باشه واگراین فکر نباشه، همه اون دست آوردها دیر یا زود معنای اولیه شو ازدست میده و باید رفت سراغ یه مدل دیگه ش... حالا خوب یا بد به این نتیجه مهم رسیدم که اگر به کمال فکری نرسی، هیچوقت به کمال انسانیت هم نمیرسی،کمال مالی و اجتماعی و سیاسی که دیگه اصلا قابل بحث نیست...حالا خوب یا بد یه این نتیجه مهم رسیدم که اگر انگشترت بدل باشه یا لباست مارک نباشه اتفاق بدی نمی افته اما اگر دلت اصل نباشه و اگر فکرت اصیل نباشه، خیلی راحتر ازاونکه بتونی تصور کنی، تا مرحله یک حیوون پائین میای... حالا خوب یا بد، کمال زندگی سالومه اینه، اینکه همین "فکر" بزرگترین و بهترین سرمایمه! شاید.

+ تاریخ پنجشنبه 17 بهمن1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

هنوز هم تقریبا هر روز به این خانه می آیم ، اگر سکوتم از نبودن نیست؛ زبانم کمی لال شده!

همین.

+ تاریخ چهارشنبه 16 بهمن1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

.

.

.

......... هرچه دادم به او حلالش باد

          غیر از آن دل که مفت بخشیدم...

          دل من کودکی سبکسر بود

          خود ندانم چگونه رامش کرد...

          او که می گفت دوستت دارم

          پس چرا زهر غم به جامش کرد...؟؟؟

 

 

+ تاریخ چهارشنبه 6 آذر1392 ساعت نویسنده سالومه

سلام

      تنهایی همیشه مثل یک جورسایه سنگین و عمیق وجریحه دار، پشت دیوار لحظه هایم نشسته، مثل کسیکه دورتر می نشیند تا مزاحم نباشد! اما دیگرخوب فهمیده که زودترازتصورم، نوبتش می شودتا عرض اندام کند و بودنش را به رخ همه لحظه هایی بکشد که سعی درانکارش داشتم! بعد مثل کسیکه هم احساس گناه و هم ترحم کند، می آید ساکت و مغموم روبرویم می نشیند و آنقدر آرام و بی صدا نگاهم می کند تا کم کم همه بغض هایم را فرو بخورم و وجودش را تائید کنم؛ آنوقت مثل یک دیو مهربان نوازشم می کند و بخاطر بودنش و همیشه بودنش، بخشش می خواهد و مثل استادی کارکشته و دلسوز، جویده جویده و نرم نرم نصیحت از سر می گیرد که : با همین دیو مهربان بساز و بیخیال ِ همه لحظه هایی شو که او را به پشت دیوارهای فراموشی می فرستی! اینهمه سال اعتماد و شکستن و اعتراف کافی نیست که باورکنی فقط من برایت ماندنی ام؟؟؟ و می گوید و می گوید تا اشکهایم تمام می شود و چشمم خشک می شود... آنوقت، سرم را درمیان دستهای سخت و سیاهش می گیرد و به سینه تاریکش می سپارد و نمی فهمم کِی درمیان آنهمه تاریکی خوابم می برد وقتی اینهمه ازتاریکی می ترسم... گاهی هم خودم را به خواب می زنم تا دست ازعتاب بردارد و بگذارد درتاریکی خودم را گم کنم... و باز می داند و می دانم صبح که بیاید دلم برای زنده بودن تنگ می شود وانگارکه ازقبل بدانم تلاش بی ثمری ست، درهمه لحظه های پُر دیوارِ روزهایم، حواسم به سایه سنگین و عمیق و جریحه داری ست که همیشه پشت دیوار لحظه هایم نشسته؛ نگران و نامطمئن، این دیوِ تاریک و مهربانِ تنهایی من...

+ تاریخ سه شنبه 5 آذر1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

    شاید قبل ترها بچه بودم یا تو یاغ نبودم  که این کلمه زیاد به گوشم نخورده بود؛ اما بهرحال مدتهاست که زیاد می شنوم" آدم خاص" ... مثل بقیه چیزها زیاد بهش فکر کردم و بین دور و بری هام دقیق شدم حتی توی زندگی آدمهایی که به هر روی، درتاریخ موندگار شدن! مهمترین نتیجه ای که گرفتم اینه که آدم خاص، یک آدم بسیار معمولیه؛ یعنی هیچوقت یه آدمی که دیگران بهش میگن: خاص؛ سعی نمی کنه خاص باشه! اون یه آدم معمولیه که همیشه درهمه حالت ها بیشترین تلاشش و انجام می ده، خودشه، خود ِ واقعیش نه خودی که دیگران ازش انتظار دارن، چون خوب میدونه که انتظارات همیشه صواب نیست و تمومی هم نداره! آدم های خاص طبل تو خالی نیستن که فقط صدا داشته باشن، هیچوقت سعی نمی کنن با کارها و رفتارهای عجیب و غریب خودنمایی کنن یا توجه دیگران و جلب کنن، اتفاقا اونها اینقدر در معمولی بودنشون پا فشاری می کنن که خودشون کاملا فراموش می کنن خیلی خاص شدن! و هروقت پای حرف اینجور آدمها نشستم حتی یک کلمه تعریف و تمجید ناصواب و خنده دار ازشون نشنیدم چون اصولا یک آدم ِ خاص، به نظرش کارمحیرالعقولی انجام نداده که بخواد با حرفهای اغراق آمیز ازش حرف بزنه(هرچند که ازنظردیگران کارهاش خاصه!)؛ فقط همیشه سعی میکنه انسان باشه و به اصول ساده انسانی پایبند باشه، اون، حس می کنه اگر کاری انجام داد که دیگران بهش میگن" کارخوب"؛ هنر نکرده چون کارهای بدعجبیه ، کارهای خوب، وظیفه س!! راه کج عجیبه، توهم مهم بودن عجیبه، کسی نبودن و به هرکلک کسی شدن عجبیه، واسه همینه که معمولی به کارهاش نگاه میکنه! اما برعکس کسایی که سعی می کنن و به سختی سعی می کنن که خودشون و خاص نشون بدن؛ یک جور ِ ناجوری توی ذوق می زنن چون هروقت سعی کنی یه چیزی و که پتانسیل شکوفا شدن نداره به زور شکوفا کنی و به خورد ِ دیگران بدی، از ده فرسخی، ساختگی بودن و توخالی بودنش داد می زنه! واااااااااااااااااااااای چقدر آدم خاص دور وبرم کم شده اصلا توی دنیا کم شده، متاسفانه و به خاطرهمینه که حس میکنم این روزها و این تاریخ ها با این آدمهای به زور و ضرب،"خاص" به زودی از حافظه دنیا و کائنات پاک می شه و بعدها تاریخ هیچی ازشون نداره تعریف کنه! شمایی که حس میکنی خیلی خاصی ، بخاطر این روزهای بی خاطره، کمی خودت باش، کمی انسان باش... فقط کمی، لطفا.

+ تاریخ سه شنبه 21 آبان1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

    گاهی وقتها مثل حالا، خیلی خسته می شم از اینکه مجبورم همه کاستی های پیش روم و به تنهایی گردن بگیرم و جبران کنم؛ اینکه هیچوقت نتونی برای بلاهایی که توزندگی سرت اومده؛ کسی و مقصربدونی، یا خودت مقصرباشی و برای خالی شدن از بارمسئولیت، حتی بطورمقطعی، اون و روی دوش دیگری بذاری خیلی سخته! ازاون جایی که همیشه توزندگی کم وکاست هایی هست، پس وقتی همه مسئولیت و بندازی روی دوش خودت، پس همیشه دلیلی هم هست که شونه هات ازسنگینی اون بار خسته باشه؛ آخه هرجور که نگاه میکنم می بینم هرچقدرهم که کوتاهی کرده باشم ، اما چیزهای دیگه ای هم بوده که واقعا تقصیرمن نبوده و بخاطرش هنوزدارم خودم و عذاب میدم! هرچند که اصولا دنبال مقصرنمی گردم بیشتر سعی میکنم وضعیت بدی که هست و جمع و جورکنم چون فکرمیکنم مشخص شدن مقصرچیزی و حل نمیکنه هرچند که خیلی مهمه که بدونیم ازکجا خوردیم و اگرم می بخشیم اما فراموش نکنیم اما درنهایت شناخت مقصر، اصل مشکل بوجود اومده رو حل نمیکنه، بهرحال حرفم اینه که همیشه هم مقصرمن نبودم و کوتاهی از هرچیزی جزمن بوده اما سالهاست که عادت کردم همه بار زندگیم و خودم به دوش بگیرم و لااقل ازنظرفکری، به کسی و چیزی وابسته نباشم واینه که گاهی خیلی خستم می کنه، اینکه کسی و داشته باشی که گاهی بهش بگی: "این مساله با خودت، من نمیدونم، خودت حلش کن"؛ حالا دیگه بزرگترین فانتزی زندگیم شده! حتی اگراسم "خدا" روی اون شخص بذاری گاهی انگار خیلی لازمه؛ نمیگم که میخوام جوردیگه ای فکر کنم چون معتقدم نمیشه و شاید نباید فکرآدمها عوض بشه واگرمی شد حتما خودش پیش می اومد اما شاید میخوام بگم: اگه کسی و برای این کار دارید حتی اگراسمش"خدا" س، قدرشو بدونید! فارغ از بار معنایی این ماجرا، همه ما گاهی به این واگذاری نیاز داریم چون شونه این آدمی زاد دوپا، خیلی ضعیف ترازاونه که همه بارهاش و تو این راه پربلا، خودش بکشه شاید اصلا فلسفه وجود"خدا" همین بوده؛ شاید واسه همینه که همه آدمای دنیا یه چنین کسی و دارن، نمیدونم شاید، فقط میدونم که شونه هام ازبار این همه ماجرا خیلی خسته شده؛ سالهاست که دیگه دنبال خدایی نیستم که بارم و بکشه اما گاهی وقتها مثل حالا، حس میکنم باید این و به خودم وبه روزهای تنهای سالومه یادآوری کنم، گله و ندامت و حسرت نیست، فقط یه یاد آوریه که یه کم دلم خالی بشه، اگه بشه!

همین.

+ تاریخ پنجشنبه 16 آبان1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

.

.

.

نمیدونم این حرف چقدر میتونه درست باشه اما همین الان یهو این جمله اومد توذهنم که :  بدتر از نرسیدن، اینه که برسی و بفهمی که اشتباه اومدی...

شاید!

+ تاریخ پنجشنبه 9 آبان1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

        در درون من کودکی زندگی می کند که  انگار خیال بزرگ شدن ندارد، کودکی که هنوز با چشمهای روشن و مواجش عاشقانه به دنیا نگاه می کند و نمی تواند یا نمی خواهد باور کند که دنیا عوض شده؛ همه چیزش، آدمهایش، ارزشهایش، ادبیاتش، حتی؛ آسمانش... دردرون من کودکی زندگی می کند که هرچه زخم می خورد بازهم به دانه های اناری نگاه می کند که هرکس دردلش نهفته دارد... به آسمانی که هرکس درسینه اش، نگشوده دارد... دردرون من کودکی ست که گاهی خیلی نگرانش می شوم، دنیا عوض شده و او هنوز ساده مانده است مثل رودخانه بیخیالی که فقط به جاری بودنش فکر می کند نه به مرداب ِ پیش رو... من، گاهی خیلی نگران این کودک ساده لوح میشوم، خیلی.

+ تاریخ دوشنبه 6 آبان1392 ساعت نویسنده سالومه |

   سلام

.

.

.

 

   در قفست می کنند، حتی پایت را به میله هایش می بندند، اینها با خود چه فکر می کنند؟؟ مگر "خیال" متعلق به عالم فانی ست؟؟ مگر"فکر" ازچشمه حیات آب می خورد؟؟ اینها با خود چه فکر می کنند که می خواهند درقفس بمانی تا فکرهایت یادت برود؟؟ اینها هنوز نمی دانند که بعد هزار سال از مردنم، هنوز هم فکرها و خیالاتم در این کائنات چرخ می زنند می رقصند، می خوانند... اینها ، این آدمکان ساده لوح ِ دیرباور با خود چه فکر می کنند؟؟

+ تاریخ یکشنبه 5 آبان1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

یه عالمه حرف شاید بهتره بگم"غر" واسه زدن دارم امروز پرونده هایی رو بررسی کردیم که مال مراکزدیگه بود وشاید چون داستان نامکرر ظلم به زن بود بازداغ دلم و تازه کرد اما حس میکنم این صفحه بیش از تحمل مخاطب به غم و اندوه آلوده شده پس بهتردیدم درباره یه دغدغه جدی خودم حرف بزنم. تا قبل ازاین صفحه که حرفهام مال دفترهای خصوصی خودم بود، شاید این دغدغه رو زیاد حس نمی کردم چون تنها مخاطبش خودم بودم  و حس خودم و می دونستم اما حالا که فید بک های مخاطب و می بینم ، همیشه شرمنده می شم که برام نگران می شن یا لحظه ای غمگینشون می کنم اما مشکل اینجاست که نمی تونم این دغدغه رو خوب توضیح بدم شاید اگر فلسفه می دونستم یا فن بیان خوبی داشتم نیاز به قلم فرسایی بیهوده نبود اما میخوام بگم که همه این روزهای خاکستری و فکرهای شاید، تاریک ؛ واقعی اند اما سالومه دردرونش آدم تاریک و تلخی نیست(این را لااقل اطرافیانی می گویند که گاهی از من بعنوان دلقک استفاده می کنند!!) گاهی با خودم فکر می کنم که دارم بی اعتنایی های بیمارگونه نوع بشر و با وجود خودم جبران میکنم یعنی حس میکنم بعضی آدمها زیادی خودشون و درکوچه علی چپ گم و گورکردن و البته که با فکر و خیال یک نفرکمبودها جبران نمی شه اما نمیتونم بی اعتنا باشم و واقعا دوست دارم مخاطبم این و درک کنه که حتی گاهی که دارم داد می زنم از بی عدالتی و اشک می ریزم از نامردمی، به واقع حس خودکشی و دیگرکشی و این چیزها ندارم؛ گاهی ازغم هایی اشک می ریزم که اصلا متعلق به من و حتی عزیزانم نیست، متعلق به انسان است متعلق به زندگی انسانهاست و باورکنید اینها دلیل به افسردگی و بیماری نمی شه! و دوست ندارم وقتی این صفحه رو برای شناخت شخصیتم به کسی معرفی میکنم، بعدش یه جور ناجوری نگاهم کنه و بگه اینقدر ناامید نباش، بخند، برقص، توکل کن... این حرفها رو که می شنوم می فهمم که نتونستم منظورم و خوب برسونم والا درباره حرفهام اینجوری برداشت نمیشد! شاید زیادی ساکتم یا کم می خندم ، شاید وقتی دیگران درحال چرخیدن و رقصیدن و شادمانی اند یه گوشه می شینم و تو افکارم غرق غرق غرق می شم اما واقعا نمیدونم چرا اسمش و می ذارن افسردگی و کناره گیری و .... خب هرکس یه جور برای دریافتهای خودش ازکائنات، با دنیای اطرافش رابطه می گیره، و چطورمی شه باورکرد وقتی کسی از درد و رنج و کژی های اجتماعی و  بی اخلاقی های معنوی صحبت میکنه، درواقع خودش هم داغون و افسرد ه س؟؟ واقعا چطور می شه اینقدر سطحی قضاوت کرد؟؟ نمیخوام زیاد این بحث و کش بدم چون می دونم کسیکه منظورم و فهمیده نیاز به این توضیحات نداره کسی هم که درک نکرده، باز واسم طلب مغرفت و شفا و هدایت میکنه!!

واقعا شرمنده دوستانی هستم که با روزهای من آه کشیدن واقعا شرمندم و باورکنید من روزهای تاریکی ندارم ، هرچند که  "درزندگی زخم هایی هست که"......می دانید باقی اش را... اما اینها هیچکدام دلیل نمیشود که دست از حیات کشیده باشم و رو به قبله جا پهن کرده باشم!! تازه هرکدومتون که زیادی احساس اندوه میکنید یه ندا بدید تا ازاین حال و هوا درتون بیارم جان بچه م، و لطفا با آیکون های "غم بی نهایت " و "تاسف تمام نشدنی" شرمندم نکنید... بهرحال زندگی جریان داره و تا نبض هست باید بود، سخت یا آسان باید ادامه داد یعنی مجبوریم که ادامه بدیم چون ته تهش بخوای خودت و بکشی، بخت و اقبال که نداریم یوقت زبونم لال زد و اون دنیا راست بود اونوقت باید یه لنگه پا وایسی و حساب پس بدی که کو حااااااااال پس باورکنید افسردگی ندارم شمام نداشته باشید زندگی کنید عزرائیل وقتی بخواد بیاد یک ثانیه ام تعلل نمی کنه من ازهمین جا قول شرف میدم! منم قصد خودکشی ندارم هستم درخدمتتون. زت زیاد(برای دوستان سوسول بگم که مخفف عزت زیاد بود این کلمه آخر!).

+ تاریخ سه شنبه 30 مهر1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

مي گويد:‌ كم گوي وگزيده گوي چون در!

آنهمه پريشاني،‌ شبهاي بي كسي وروزهاي بي همنفسي،

آنهمه نفس حبس، آنهمه تب درد!كوتاه درجمله اي؟!

آي شاعرچه دل خجسته اي داري...

كوتاه مي گويم، شرح عمربه بادرفته را:

دلم خوش نيست رفيق!

 

+ تاریخ جمعه 19 مهر1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

    امروز سی و دوساله شدم، قبلا هم گفته بودم که تولد برایم حس خاصی دارد که حتما باید مراعاتش کنم،هم برای خودم هم برای دیگران؛ امروزهیچ اتفاق خاصی نیست جزاینکه سی و دوساله شدم و باید آن را جایی ثبت می کردم؛ دوست دارم بگویم که برنامه خاصی هست، تصمیم خاصی هست، حس خاصی هست؛ اما لااقل چهار سال است که درروزهای تولدم؛ فقط بغض خاصی هست و یک جور شرم ازاینکه چهارسال بیشترمانده ام و به قول فروغ: بیشتر فرو رفته ام... و با خودم فکر میکنم که این فرسایش درکجا باید متوقف شود وجوابی نمی گیرم وقتی یادم می افتد که : اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد تاقیامت دل من گریه می خواد.........

+ تاریخ سه شنبه 16 مهر1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام سهراب؛ سلام

     آمده ام تولدی دیگررا تبریک بگویم، نبودنت به هیچ شکلی دردنیایم جبران نمی شود، حسرت اینکه تو را با چشم ِ سر درک نکرده ام هیچ جوری ازدلم خالی نمی شود اما لااقل شاکر ازآنم که حرفهایت را دارم و همان ها هستند که زندگی ام تا دنیا دنیاست به آنها بند است،  شاکر ازآنم که اندیشه روشنت آنقدر در روزهایم پرفروغ است که هنوز هم از پس ِ ابرهای تیره زندگی، شراره هایش را حس می کنم، سهراب؛ زنده با توام که درچنین روزی آمدی تا زندگی شوی برای کسانی مثل من، حتی هزار روز بعد از نبودنت... سهراب، زنده باتوام، زنده بمان برایم. خوش آمدی، دنیا چقدر تو را کم داشت و کم دارد...خوش آمدی به روزهایم، به اندیشه ام،به روحم.

+ تاریخ دوشنبه 15 مهر1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام داداشی؛

      امروز سی و یک ساله شدی؛ مثل دیوانه ای که جسد عزیزش را بغل می کند و حفظ می کند از هر گزندی، من هم تولدت را تبریک می گویم، و بالندگی ات را هرسال جشن می گیرم؛ فقط یک چیز آزارم می دهد؛ 4 سال است که دیگردغدغه هدیه تولدت از سرم پریده؛ آرزویش اما، مثل نیشتری هرروز بیشتر درقلبم فرومی رود؛ و فقط یک سوال درروزهای تولدت مدام باقی ست: با هدیه 4 ساله ات چه کارکنم؟؟؟ هنوز درکنج گنجه خاک می خورد، چقدر شبیه خودت شده؛ خاک می خورد خاک می خورد خاک.....

+ تاریخ شنبه 13 مهر1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

امروز چهارسال تمام شد، چهار سال و ساعت و ثانیه و سکوت را شمردم تا شاید سردی آورد این خاک اما...

اما هنوز می سوزم مثل سال اول؛ مثل ساعت اول؛ مثل ثانیه اول...

و امروز آنقدر خسته و پریشانم که با خود می اندیشم اگراین خاک سردی نیاورد چه؟؟؟ اگراین خاک سردی آورد چه؟؟؟ اگر این خوابهای هرشبی درتمام شبهای باقی مانده عمرم تکرار شود چه؟؟؟ اگر یک شب به خوابم نیایی چه؟؟؟

می بینی برادرم؛ می بینی روزهایم چه شکلی شده؟ در یک دور باطل مدام می چرخم و می چرخم و راه به جایی ندارم وازهرطرف که می روم به یک مشت خاک می رسم یه یک مشت خاک که مدام با خودم می گویم: اگر سردی نیاورد چه؟؟ اگر سردی آورد چه؟؟؟

+ تاریخ یکشنبه 7 مهر1392 ساعت نویسنده سالومه |

 

سلام

    امروز،پائیز شد! شاید به نوعی خودشیفتگی دچار هستم که فصل تولدم را اینهمه دوست دارم! شاید هم تاثیرناخودآگاهی ست، نمیدانم! اما پائیز که می آید ذهنم خطوط قرمز همیشگی اش را می شکند، مثل بچه ها روی جدول خیابان باران خورده راه می روم راه می روم آنقدر که پاهایم از درد تیر می کشد و ذوقم هیچ نمیداند ازدردش!... مثل کودکی نوپا آهسته و نامطمئن روی برگهای شکننده وهزاررنگ پا می گذارم و گاهی میانشان دراز می کشم و بوی برگهای خیس را با تمام جان فرو می برم درخود...پائیز که می شود، آواز می خوانم، می دوم، بدون چتر زیرباران می نشینم،شبها تا دیروقت ستاره می شمارم، گاهی یواشکی دیوانه می شوم و نقطه چین های باران را می شمارم تا می رسم به آسمان و درآن گم می شوم و تا حوصله ام سرجایش نیاید پیدا نمی شوم... پایئز که می شود حالم بهتر است شاید هم خوب است شاید هم...

+ تاریخ دوشنبه 1 مهر1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

حرفهایی که درپی مینویسم جدید نیست..گلایه های زنانه ای ست به درازای عمرِ همه زنان ِ تاریخ....

هرچند که اززنانه ، مردانه کردنِ ِ اموربیزارم ولی هرچقدرسعی کنی بازهم چیزهایی این معانی را مثل پتکی به سرت می کوبد..

می خواهم ازجرم ِ زن بودن حرف بزنم که بعضی وقتها ازپرداختن وحتی ازشنیدن این موضوع تکراری دلم بهم می خورد..ولی یک چیزکاملا مشخص است: وقتی هنوزاین حرف تکرارمی شود یک نتیجه بیشترندارد وآن این است که این مسئله هنوزپابرجاست..واین خیلی تاسف آوراست... جوامع ابتدایی، درحال گذار، مترقی...همه وهمه ، هنوززن را موجود پست ترمی دانند وباقی بودن ِ این موضوع ودرجریان بودنش بسیارباعث سرشکستگی انسانی ست که ازاورسیدن به کمال انتظارمی رود...

زنان بخاطرجنسیتشان ازبسیاری مواهب اجتماعی وسیاسی وغیره منع میشوند ... وبسیاری خطاها وگناهها ازبدوتولد به گردنشان است ودربسیاری موارد ، جرمها بخاطرزن بودن به آنها نسبت داده می شود...جرم ِ به گناه انداختن ِ مردان، بخاطرفیزیولوژی ای که خود ِ زن درآفرینشش بی تقصیربوده....جرم ِ بی توجهی به جزء به جزء مسائل زندگی که منشا ش توجه کردن به نیازهای خود ِ زنان است... وازهمه مهمترجرم ِ زن بودن که دراین یک مورد، زنان ازهمه بی گناه ترهستند وباکمی دقت ِ ابتدایی می توان فهمید که حتی این هم منشاء مردانه دارد وکاش میشد به مردان دستورداد که فقط پسربوجود آورند.!!! که اگرهزاروصله ناجورورنگارنگی که زنان درپیدایشش مقصرنیستند، به آنان می چسبد، پس این هم خواسته زیادی ازمردان نباید باشد...!!

وقتی جرمی اتفاق می افتد همیشه علتی هست وفاعلی هست ومفعولی.... اما جرم ِ زن بودن اصولا علتی ندارد واگرهم دارد، کلا زنان در این علت بی تقصیرند.... هیچ زنی بخاطرزن بودنش نمیتواند ازخود دفاع کند وبعضی حرفها وگلایه ها دقیقا مثل این است که زنی را به دادگاه بکشانی وبگویی : توضیح بده که چرا زن هستی وقصدت ازاین عمل شوم چیست وچه کسانی دراین کارِ ناپسند به توخط میدادندواعتراف کن می خواستی چکارکنی و......

دروهله اول مضحک به نظرمی آید ولی وقتی نیک بنگریم می بینیم به واقع حرفها وکنایه ها ومحدودیتهایی که زنان متحمل می شوند، این سوالات را درذهن تداعی میکنند...

همیشه زنان ازداشتن مواهبی که هرانسانی محق ِ داشتن آن است محرومند...ولزوما باید برای داشتن یکی، دیگری را نادیده بگیرند...!! هنوزبه واقع نمیدانم چرا...ولی هیچ زنی به جرم ِ زن بودن اجازه ندارد، همزمان عاشق باشد، مادرباشد، شاغل باشد، دنیای فکری ِ خصوصی بدون دخالت شوهروانواع واقسام خاله زنکها داشته باشد، سفرکند، دنیا را تنهایی حس کند لااقل گاهی که می خواهد به موجودیت خودش فکرکند...محدوده شخصی داشته باشد...تحصیل کند...استقلال ِ مالی وفکری داشته باشند....حتی ، هروقت که خواست درخیابان راه برود.... به دنیا نگاه کند.... ووو.... وهمه اینها را بسیاری ازمردان به راحتی دارند آنقدرکه اصلا به فکرشان خطورنمیکند که زنان به جرم ِ زن بودن، هیچگاه نمیتوانند این مواهب را باهم دریک زمان داشته باشند...وتازه دراین راه همیشه زنان برای مردان حکم یک راه بازکن را دارند که آنها بتوانند به راحتی همه مواهب ِ برحق ِ خود را یکجا داشته باشند...

شاید کسانی به این حرفم خرده بگیرند ومثالهایی بیاورند اززنان ِ موفقی که توانسته اند این شرایط را فراهم کنند... من هم مثالهای زیادی اززنان ِ موفق دارم که یک باردست داد وتوانستم پای دردودل ِ یک زن ِ موفق بنشینم وآنوقت بود که متوجه شدم تابحال چقدربه خطاررفته ام...هرچند اوظاهرا همه اینها را داشت: پایگاه اجتماعی، همسر ِ همراه، پسران ِ همراه تر، آزادی ِ عمل، فرصت ِ خود بودن....بله همه را داشت اما اینها متعلق به زمان ِ حالش بود.... وبرایم گفت که برای رسیدن به این موقعیت، تمام ِ کودکی ونوجوانی وجوانی اش را با پدرسالاری مواجه بوده که به قول خودمانی: خونش را درشیشه کرده تا اوتوانسته حالا درسن ِ پیری یک چنین جایگاهی داشته باشد ووقتی نیک نظرکردم دیدم اوهم نتوانسته تمام ِ این ها را با هم داشته باشد واوهم هرچند که به تنهایی تا آن سرِ دنیا می رود اما شاید همیشه یادش هست که چقدرروزهای نوجوانی وجوانی اش را که پرازشروشوردخترانه وزیبا بود درکنج پستوی خانه پدری ازدست داده است.... فقط به جرم ِ زن بودن... واگرهمین زن را بازهم باهمین شرایط موفق بدانیم؛ بد ِ ماجرا اینجاست که این اتفاق یک استثناء است وبه یک چنین زنی می گوییم :" زن ِ موفق" واین کلمه یعنی اینکه اکثرزنان ِ ما اینگونه نیستند. واین یکی هم بدلیل بی غیرت!!!! بودن ِ مردان ِ دوروبرش اینطورقصردررفته...!

ومن بسیارمتاسفم نه فقط برای زنان .... بسیارمتاسفم برای نوع ِ انسان که هنوزهم برخلاف تصورش، دردوران توحش وتنازع برای بقا سیرمی کند....وزن را موجود دست نشانده ای می پندارد که برای آسایش مردان خلق شده وبدترازهمه ، اینکه این نوع تفکرفقط محدود به دنیای مردان نمیشود وگاهی عامل بسیاری ازمحدودیتها نگاه ِ خود ِ زنان است ومحدودیتهایی که برای خود وهم جنسانشان قائل می شود ودیگرآنوقت است که جادارد سرت را دودستی بگیری ومحکم به دیواربکوبی...وبه این باوربرسی که دنیا هنوزیک قدم هم ازدوران بدوی پیش نرفته است.

... آه

سهم من این است

سهم من این است

سهم من

آسمانی ست که آویختن پرده ا ی آن را ازمن میگیرد...

(متاسفم خیلی متاسفم که گاهی مجبور به یادآوری این حرفها می شوم... این حصار گاهی خیلی تنگ می شود و راه نفسم را می بنند همین می شود که مجبورم فریاد بزنم).

پ. ن:‌ منتشرشده درشماره 156 نشريه كمنزيل.

+ تاریخ جمعه 29 شهریور1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

.

.

.

     ... بعضی حرفها و بعضی شعرها هرچی ام از ازش بگذره نه تکراری می شه نه ازمحتواش کم می شه...عین قالی کرمون می مونن... یعنی ناز نفسش هرکی سرود، هرکی خوند....: مستی ام درد من و دیگه دوا نمی کنه...

+ تاریخ دوشنبه 25 شهریور1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام


... دیشب، دیوانه ای تا صبح، درکوچه فریاد می کشید و من، که با تلنگری از خوابهای سکبالم می پرم، تا صبح درخواب و بیدارم، صدای فریاد دیوانه ای بود که چقدر خوشبخت بود... دیوانه ای که هنوز خدا داشت و تا صبح به یاری اش طلبید و نالید و صبح هم دست خالی صدایش خفه شد و رفت اما خوشبخت بود که اگر خالی بود وخالی ماند اما فریادش را تا صبح درکوچه، بر سر ِ خدا و بندگان خواب آلودش بارید و بارید و بارید...وهنوز آنقدر عاقل بود که بداند، فریاد که بماند درد می شود، زخم می شود، لاعلاج می شود... و بعد، که بد خواب شده از جا کنده شدم چقدر دلم می خواست به اندازه دیوانه ای درکوچه های گم شده شب، خوشبخت باشم و صبح آه هایم پر از ناله های خفه شده ای بود که به هیچ آسمانی بالا نرفته بود و خون آلود بلیعده شده بود... و صبح چقدر هوس دیوانگی کرده بودم...

+ تاریخ سه شنبه 19 شهریور1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

     دقت کردید روز مرد و زن که می خواد بشه از یه هفته جلو تر رسانه و خانواده شیپور ور می دارن که آهای به گوش باشید و به هوش که داره روزمون میاد! تازه جدیدا مامان خانوم میگه: عزیزانم منکه ازشما توقعی ندارم ولی اگه خواستید چیزی بگیرید فلان چیز باشه بهتره!! فک کن..... آقا بابا هم حالا دیگه عنوانش و نمیگه اما حتما انتظارداره دیگه که قبول می کنه... تازه ما یه آقا داداشم داریم که به عناوین مختلف یهو میگه: به مناسبت روز برادر واسم فلان چیزو بگیر!!! حالا امروز صب هرکی بلند شده عینهون نخود، رفته سر ِ کار و زندگی خود انگار نه انگار که مام مثلا آدمیم و روزمونه!!! بازم دم یکی از مددجوهام گرم که صب دقیقا درلحظه ای که داشتم صندلی و از زیرپام هل می دادم که خلاص شم از این زندگی بی عزت؛ زنگ زد و تبریک گفت !!! همین دیگه ، خواستم بگم برید یکم از خدا بترسید ، آخه بی انصافا نوبت جبران که میشه از درو دیوار کوچه علی چپ می رید بالا که چی بشه؟؟ خب این روزا واسه شمام هست هااااااا........هرچند همشون میدونن دل سالومه قد گنجیشکه باز روزشون که بشه طاقت نمیارم....هی هی بپکی ای دل!

+ تاریخ شنبه 16 شهریور1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

.

.

.

    پیله ببند، دور خودت، فاصله بینداز بین خودت و دنیا...پیله فاصله ات را حتی دوست بدار ... اما همه اینها یک شرط دارد! درون پیله ات نپوس، بمان  در آن و جا بیفت و پروانه وار دوباره به دنیا بیا... اگر قول میدهی درپیله نپوسی، پیله ببند، فاصله بینداز بین خودت و دنیا... گلبرگهای سرانگشتان نوازشم اینجا منتظر بالهای پروانه ای ات می ماند... پیله ببند ولی پروانه شو نه کِرمی مرده ...

+ تاریخ یکشنبه 3 شهریور1392 ساعت نویسنده سالومه |

سلام

     میل به دانستن درانسان داستان عجیبی دارد، بچه ها همیشه ادای بزرگترها را درمی آورند گاهی با گریه والتماس لباسهای اونها رو به عاریت می گیرند اما وقتی بزرگ می شوند این داستان را فراموش می کنند و فکرمی کنم هرکسی دربزرگسالی لااقل برای یکبار آرزوی بازگشت به کودکی را داشته است! همه دانایی های دنیا هم همینطوراست، هرکس به نوعی درپی دانستن است حالا بسته به تربیت و فرهنگ  وجهان بینی اش اما چرا واقعا چرا وقتی کسی به حدی ازآن می رسد ناگهان درجا خشکش می زند و ازآن تعابیری مثل : مردن، عقب افتادن، مسخره شدن و اینها دارد؟ چرا نیچه دیوانه می شود؟ چرا شریعتی می گوید: زنده باد خر؟ چرا دیگری میگوید: دانایی مردن است؟ چرا مکتب نهیلیسم و پوچ گرایی درست میشود بدست آدمهای دانا؟ چرا آنهایی هم که به ظاهراین چیزها را نمیگویند، بعداز عالم شدن، آنقدرگوشه گیرو گاهی بیمار می شوند و با سخت ترین بیماری ها می میرند؟ اینها که سوال ذهنم شده مثال کم ندارد که تاآنجا که دیدم و شناختم، دانایی فقط اسباب زحمت بوده و بس! وتازه وقتی که با این حال نزار، نمی توانند به غایت اسرارهستی پی ببرند ناراحتند !! هرچند جوششی درونی ست و زیاد دست خود ِ آدم نیست اما وقتی دانایی می تواندتا این حد آزارنده باشد چرا دست ازدامانش نمی کشیم؟ وچقدرخوب است که می گویند درانسان این قدرت قرارداده نشده که باعقلش بتواندبه همه عوالم سیرکند و ازهمه رموز سردربیاورد؛ چون گمان می کنم درآنصورت یکی از متفکران هم جان سالم به درنمی برد، یحتمل.

+ تاریخ جمعه 1 شهریور1392 ساعت نویسنده سالومه |


سلام

.

.

.

مثل يك فاحشه مطرود،‌

ازهم آغوشي با خيالت بلند ميشوم...

تو، ازلبهاي سادگي ام كام گرفته اي

وآنقدرسيري كه ميخواهي بقيه احساسم را قي كني...

صورت احساسم را بادستان سرد مصلحتت كنارميزني ومن...

 صورتم را با سرخاب سيلي سرخ ميكنم...

وچشمانم ازاشك اينهمه فريب پرميشود...

سيگاري گوشه لبهاي بي خيالي ام مياندازم

وتابي به جعد موهاي سياه بختي ام ميدهم...

تا منطق بي منطقت نداند حس حماقت بيچاره ام كرده است....

لباس دلتنگي ام را ميپوشم...

وقتي به من كه تن روحم را برنيازروحت عريان كردم ميگويي "فاحشه"؛

براي آخرين بارلبهاي سرد دروغگويت را مي بوسم

وراه مي افتم درراهي ديگركه كسي شبيه خريدارمحبت منتظراست وميگويد:

روح ساده مي خرم...يك روح عريان مثل شيشه وساده وساده وساده....

وفردا دوباره ازتحمل اين روح عريان ساده عاجزميماند...

واين سرنوشت رسوایی اين دل فاحشه نام است....

پ . ن: این پست جدید نیست، نه نگارشش، نه مناسبتش! همیشه همینطوراست...

+ تاریخ شنبه 12 مرداد1392 ساعت نویسنده سالومه |