X
تبلیغات
روزهای سالومه
به یادگارنوشتم خطی ز دلتنگی

سلام

اومدم بگم روز مددکار به خودم و به همه مددکارها مبارک ؛ همکارم میگفت تو یه لیست که درست نفهمیدم چیه، دیده که مددکاری سخت ترین شغل دنیاس....منم گفتم تا اونجا که شنیدم خلبانی و بازیگری و معدن و.... ولی اصرارداشت که مددکاریه ، بهرحال فرق نمیکنه چون هرکارو بخوای خوب انجام بدی سخته... مددکاری ام همینطور.

روزمون مبارک که انقدر خسته میشیم! یعنی اگه به حساب غرورم میذارید بذارید چون واقعا بعضی وقتها خیلی خسته میشیم چون سروکله زدن با مسائل انسانی که عمدتا در اوج مشکل بهت مراجعه میکنن خیلی فرسایشیه و بعضی شبا واقعا تا صبح این حرفها و دغدغه ها تو سرم می چرخه... ولی وقتی یه پیرزن یا یه مراجع بهت میگه که چقدر ازحرف زدن باهات آروم شده و چقد واسش مفید بودی و چقد بهت عادت کرده، واقعا همه خستگیت همونجا جا میمونه...

امیدوارم یه روز اونقدر توانمند بشیم که حس کنیم دیگه به این رشته نیازی نیست! این اصلا شکسته نفسی نیست بلکه یکی ازایده آلهای اساسی مددکاریست.

همین دیگه.

+تاریخ پنجشنبه 2 خرداد1392ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

.

     خیلی بده که دورو برت و (شایدم دنیا رو!! )آدمهایی بگیرن که برای فهمیدن حرفت مجبورشی مثل ده سالگیت یا نهایتا پونزده سالگیت حرف بزنی....

پ.ن: اصلا حوصله حلالیت طلبیدن ندارم که جان مادرتون بهتون برنخوره که منظورم شما نبودید، منظورم فقط همینه که گفتم، دلم میخواد اقلا نیم ساعت نیم ساعت ناقابل با کسی حرف بزنم که منو بفهمه نه اینکه خودم و له کنم تا حرفم و بهش بفهمونم ، آخرم عین بز اخفش نگاه کنه یا بگه : آهان ، شاید؛ یا مث دشمن خونی گارد بگیره و بگه: کافر، ملحد، افسرده... من و بی طرف بفهمه همونجورکه هستم ، بی قضاوت، بدون پیش داوری.... راستی شازده کوچولو رو کسی جایی ندیده؟؟؟!

+تاریخ یکشنبه 29 اردیبهشت1392ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

 

سلام

    حتما همتون تجربه کردیدکه گاهی درزندگی برای درست پیش رفتن کارها باید دقت کنید ، یا حرص بخورید، یا دقیق شوید، یا هرچیزی که آرامش قبلی شما را به هم می زند و چون میدانیم برای هدف ارزشمندی تلاش می کنیم این نا آرامی وتلاطم را می پذیریم...اما همیشه این تلاطم به آرامش بعدی نمیرسد و گاهی آنقدر درمساله غرق میشوی که به خودت می آیی و می بینی چقدر بیهوده دست و پا زده ای و درنهایت مجبوری کل ماجرا را رها کنی و بگذاری زمان، سرنوشت، قسمت یا هرچه که اسمش را میگذارید آنرا به سرانجامی برساند... و دراین جاست که می بینی آنهمه دلشوره یکباره رنگ می بازد و وقتی خیالت را حت میشود که عواقب تلخ دیگر تلخ تر از این نمی شود وتو هنوز زنده ای، آنوقت یک نفس آسوده میکشی.... هرچند که این نفس ، آهی ست ازعمق جان برای تلاش بی ثمرت....هرچند این عاقبت تلخی اش تا ابد کامت را درگیرمیکند اما وقتی دیگر چاره ای نیست فکرمیکنم بهترین کار همین است که همه چیز را کاملا رها کنی و مثل کودکی که دورشدن بادبادکش را دردست باد نگاه میکند ، به آسمان چشم بدوزی و دراولین فرصت قرقره را ازدستهای کنترل گرت دور بیندازی....

نمیدونم از این پست چیزی دست گیر کسی شد یا نه اما خواستم بگم این، حال ِ این روزهای سالومه است و الان مثل کسی که درکماست آرامم و به دورشدن بادبادک همه آرزوهایم نگاه میکنم با قطره اشکی خشک شده کنار چشمانم...

+تاریخ چهارشنبه 11 اردیبهشت1392ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام سهراب، سلام...

    بدون مقدمه : امسال به تعداد ساعتها و روزهای نبودنت گریه کردم ...چرا هرسال که میگذرد انگار داغت برایم تازه تر می شود؟؟؟؟

سهراب دنیا خیلی تنگ شده...  سهراب سهراب سهراب؛ آدمها گرگی شده اند نه درلباس شیر، درهمان لباس گرگ میدرند همدیگررا... سهراب راه نجاتی نشانم بده... من هوا می خواهم هوا هوا هوا...

سهراب، امسال به تعداد ثانیه های نبودنت گریه کردم و هنوز بغض هزار ساله ام گلویم را تنگ می کند....

+تاریخ یکشنبه 1 اردیبهشت1392ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |


سلام             

     ستاره شناسي ميگه ماه مهر، ماه اعتداله و متوليدن اين ماه هميشه دنبال برقراري عدالتن تا به تعادل روحي برسن.... يعني به اين خاطره كه ديدن بي عدالتي اينقدر عذابم ميده و اينقدر به چشمم مياد؟؟ يا مال اينه كه واقعا دنياي ناعادلانه اي شده؟؟

نميدونم واقعا نميدونم من سخت ميگيرم يا واقعا همينقدر سخته.... اما اين و خوب ميدونم كه ازاينهمه بي عدالتي جاري دركائنات م ت ن ف ر م.......

+تاریخ سه شنبه 27 فروردین1392ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

... ومهرباني ات آنقدر دوام نياورد كه در بي دغدغگي دستانت جان بسپارم و رستگار شوم...

امضاء :‌ همين جوري، شايد كمي دلتنگ.

+تاریخ دوشنبه 19 فروردین1392ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

    چند دقیقه ایست که ماجرای فوت عسل رو شنیدم ... حرف جدیدتری ندارم ..حرفهایم همان پستی ست که صبح بی خبر از فوت این عزیز گذاشتم.... و باز میگویم ؛ فریاد میزنم؛ التماس میکنم: آغوشت را ازمن نگیرشاید فردانبودیم....

روحش شاد.

پ. ن: از اهدای اعضاش خیلی خوشحال شدم والبته متوجه هستید که خوشحال ازاین روحیه گذشت شدم...بیاین هممون جدی تر به این قضیه فکر کنیم یه ثبت نام ساده بیشتر نیست واگراین اتفاق افتاد اطرافیانمون هم تکلیفشون روشنه... محض اطلاع، سایتش تو لینکهام هست...چندوقت پیش بیمارستان مسیح دانشوری رفتم همون پسری که عکسش نماد سایته، یکی از بیماران اونجاس که میگن فعلا بیماریش متوقف شده...اونا واقعازندگی دردناکی دارن لطفا لطفا لطفا بیاین ثبت نام کنید زندگی خیلی بی اعتبار تر ازاین حرفاس.

+تاریخ چهارشنبه 14 فروردین1392ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

   ......هرصبح اين جمله سهراب در ذهنم تكرار مي شود كه "صبح ها وقتي خورشيد درمي آيد متولد بشويم".... اين روزها كه  طبيعت جان دوباره اي يافته بهانه بيشتري دارم كه دراين تفكردقيق تر شوم.... هرصبح، هرسال، حتي هر ساعت ؛‌ چه تضميني به ما داده كه دقيقه بعد،  صبح بعد،  سال بعد را نشانمان دهد؟؟ هرروز با چنان اطميناني بيدار ميشويم كه انگار سندي شش دانگ دردست داريم كه ميگويد : فردا حتما هستي ، حتما حتما حتما..... واين روزها كه به لطف يا حكمت يا تقدير يا هرچه كه هست ، با بيمارستانها معاشرت مبسوطي دارم!! مدام به اين فكرميكنم كه اگر فردا نباشيم اگر حتي ساعتي بعد نباشيم آنوقت اين تقلاها و جان كندن ها چه ارزشي دارد؟؟؟ واقعا چه چيز ميتواند آنقدر ارزشمند باشد كه بخاطرش با اين عمر بي اعتبار دشمني كنيم، نامردمي كنيم، نامهرباني كنيم؟؟؟؟؟

     الغرض؛ اي مخاطب عامم، هركس كه هستي؛‌ دلم براي ديدنت تنگ است ، دراين جان دوباره طبيعت، دراين روز ِ دوباره و شايد بي تكرار، دلم براي ديدن خودت تنگ است... حتي توكه دوستم نداري، دلم براي ديدن مهرباني ات تنگ است ، همان مهرباني كه به حكم آدم بودنت درتو هست حالا متوجه اش باشي يا نباشي.... حالا بروزش بدهي يا ندهي.... دلم براي همه عشقي كه مي تواند دراين دنيا، دربين ما، درچشمان ما،‌ درلبخندهاي بي طمع ِ‌ ما جاري باشد تنگ است خيلي تنگ؛ اين روزها مدام از فكر اين دلتنگي بغض ميكنم ... وقتي كسي مي ميرد بغض مي كنم نه براي مردنش كه مرگ قسمتي از طبيعت زندگان است...بغض ميكنم براي آن عشقي كه مي توانست به كائنات ببخشد و نبخشيد و با خود خاك كرد....

اين روزها دلم براي همه لبخندهاي نزده، عشقهاي بروز نداده، حرفهاي محبت آميز نگفته تنگ است، خيلي تنگ....

پ.ن :‌ انگار زيادي كلمه هاي عربي بكار بردم؛ خوشايندم نبود ، اگر خوشايندت نبود ببخش؛ سعي ميكنم در پستهاي بعدي دقت كنم رفيق.

+تاریخ چهارشنبه 14 فروردین1392ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

   دراين روز ِ نو؛ تمام آرزويم براي همه انسانها يك جمله كليشه اي بيشتر نيست : " اميدوارم كه نو شود جانمان؛ دلمان"‌ كه اگر نو شود دل،‌ نو مي شود ديده واگر نو شود ديده،‌ هرروز نوروز است...

+تاریخ چهارشنبه 30 اسفند1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

     شايعه شده يه عده ميخوان شب عيد آجيل بخرن ....!  حالا دليلش كه حتما واسه خودشون محترمه...اما ازاون طرف هم ايميل پشت ايميل كه سالومه بهوش باش و به گوش و آجيل نخر كه محتكران دارن پيروز ميشن و بيا پولش و صرف فلان كار و بهمان كاركن ...

    خلاصصصه گفتيم دراين مقال قدري اطلاع رساني كنيم براي دوستاني كه احتمالا درگيراينجورمناسبات و دغدغه ها هستن؛ براي من كه اتفاق خاصي قرار نيست بيفته...عيده كه عيده ؛‌ آجيل واحتكار و تحريمه كه باشه... اصلا اينا به من چه ربطي داره وقتي بقول شاعر :‌ كت ِ من درگرو ِ عيد گذشته س هنوز...!

+تاریخ سه شنبه 15 اسفند1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام
.
.
.... ميدوني سختي ِ‌ ماجرا واسم چيه؟
همون دستي كه  نوازشم مي كرد خنجر از پشت زد.... باورش وتحملش آسون نيست....آسون نيست...

+تاریخ جمعه 11 اسفند1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |


سلام

    میگم چقدر خوبه که توی کافه ها و کافی شاپ ها و رستورانها و پارکها و سینماها؛ برای صندلی خالی کنار دستت یا روبرویت که تومیز و محیطش را اشغال کرده ای عوارض نمی گیرند والا  ازپس ِ اینهمه عوارض برنمی اومدم.......

میگم ولی شاید بد نبود اگه عوارض میگرفتن...اونوقت مجبوربودم قید اینجور جاها رو بزنم و اقلا تمام مدت اون صندلی خالی روبرو بهم دهن کجی نمیکرد......

+تاریخ شنبه 5 اسفند1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

.

........... هيچ كس نماند، در اين شب پر برف ِ سرد ِ خالي مگر چه مي خواست دل ساده ام؟؟؟

 ترسيدي بماني دنيايت را ميگيرم يا تمام هستي ات را ميخواهم؟؟؟ فكر كردي چه ميخواهم؟؟؟ هيچ...به خدايي كه تو داري اش و من ندارمش هيچ جز يك " ها"‌ از ريه هاي مهرباني ات به دستان ِ‌ يخ كرده تنهايي ام....به خدايت فقط همين......

+تاریخ دوشنبه 30 بهمن1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

         درد من فقط دوري نيست، درد من شكل اين دور بودن است! درد من اين است كه در يك زمان دريك هوا نفس مي كشيم ؛ بريك زمين پاي مي نهيم؛ اما سالها ازهم دوريم و آنچنان مرا نمي بيني كه انگار تو درگرمترين سياره جان سپرده اي و من درسردترين سياره جان مي كنم.....

+تاریخ جمعه 27 بهمن1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.............. 

قصه از اینجا شروع شد: "یکی بود" ؛

نه ؛ فکر کردیم یکی هست؛ اما نبود.......

قصه را از آخر شروع میکنیم!

 "یکی نبود"..............نبود...نبود...نبود...

چرا خوابم نمی برد؟؟ از جان اینهمه بیداری چه میخواهم؟؟ من دیگر قصه ها را باور ندارم و بدون قصه،‌ خوابم نمی برد.....

کاش آنکه نبود ، آنکه ازاول نبود؛ مرا اینهمه تنها نمیگذاشت.....

+تاریخ چهارشنبه 25 بهمن1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |


سلام

.

.

....... میدونی چی میخوام؟

یه جاده که تهش معلوم نیست؛

یه ماشین ؛ برونم و تو راه، همه صدایی که از تو، توی ِ دلم خفه شده رو فریاد بزنم و تا تهش برم ؛

تا ته جاده و ماشین ِ‌ بی ترمز و صدای من..................

+تاریخ سه شنبه 24 بهمن1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

.

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان؛ تو داده ای ما را....

+تاریخ چهارشنبه 11 بهمن1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان

سلام

    ديروز يه فرشته مهربون اومد وبمو خوند وكلي واسم وقت گذاشت تا بلكه به راه راست هدايت كنه اين بنده افسارگسيخته رو...ازش پرسيدم چرا اينكار و ميكني؟ گفت شايد واست مفيد بودم و دوباره به راه اومدي...گفتم پس براي پورسانتشه كه از خدات بگيري بگي يكي و مسلمون كردم؟ خنديد گفت : آره ؛ شايد..... به خودشم گفتم كه حاضرم پورسانتتو تو همين دنيا بصورت نقدي پرداخت كنم ووعده نسيه بهشت و بهت ندم.... احتمالا اون لحظه داشت دستشو گاز ميگرفت بخاطر اين كفرگوييهاي زشت من!

    اون بنده خدا كه نااميد شد ازهدايت اينجانب اما هنوز هم ميگم؛ متنفرم از دنيايي كه "عدالت"‌ كلمه اي شده لغلغه زبان روشنفكران كه وقتي فارغ ازعذاب آدميان در برجهاشون نشستن ، با چشم انداز بي نظير طبيعت، هي حرف مي زنن و هي دل مي سوزونن بحال خاكستر نشينان خاك بر سر...هرچند تاوقتي مسئول دنيا خداي اونهاست،‌اونها چه كاره اند....وقتي كه خدا شون هم رفته خودش و بازخريد كرده و در آسمون و تخته كرده چه انتظاري از اونها دارم....بهرحال به اون فرشته مهربون و بقيتون هم ميگم كه دل بريدم از آسمون و آسمون نشين ها وخيال دل بستن دوباره هم ندارم پس اگراذيت ميشيد ، چون همتون و مثل جان دوست دارم،‌خواهش ميكنم اين صفحه رو تنها بگذاريد تا سالومه،‌اين دخترك سفيه،‌خاطرتون و بيش از اين مكدرنكنه....

+تاریخ یکشنبه 8 بهمن1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

من از اين روزها به قدر نوشيدن يك فنجان قهوه درآرامش، زمان مي خواهم....فقط يك فنجان كوچك....حتي سرد ...حتي تلخ...

+تاریخ چهارشنبه 4 بهمن1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

.......... خيلي سخته كه واسه آروم كردن كسي  بهش بگي:‌ "اين روزها هم مي گذره" بعد درسكوت ِ خودت ازخودت بپرسي:" واقعا چطور مي تونه اين روزهاي سخت، بگذره؟؟ چطور مي تونه انقدر سخت بگذره؟؟"

پ . ن: هيچوقت دروغگوي خوبي نبودم مخصوصا به خودم....

+تاریخ چهارشنبه 4 بهمن1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

    ... هميشه خيلي به اين فكر ميكنم كه ،‌ حرف را بايد گفت،‌ گفتنش ‌، ماندنش،‌ ثبت شدندش،‌شنيده شدنش بهترازنبودنش است،‌ اين را باوردارم. اگرهمه حرفها درگلو مانده بود وبا آدمها و با گلوهايشان خاك شده بود، حالا چقدر حرف زيرخاك مانده داشتيم؛‌ هرچند كه حالا هم داريم اما هركس هرچقدر كه مي تواند بايد حرفها را بگويد.... حرفها گناه دارند ، حيفند براي خاك شدن.... ازآدمي زاد كه مشتي خاك مي آيد و مشتي خاك مي شود، فقط همين حرفها مي ماند كه بايد گفت.... هرچقدر تلخ وسخت و تاريك ..اما حرفها بي گناهند مثل بچه ها و همه تلخي و بي رحمي دنيا را نبايد با تلخي آنها اندازه گرفت...حرفها هرچقدرهم كه نيش دار باشند ازنيش ِ‌دلها و روحها آب مي خورند...حرفها بي گناهند مثل بچه ها...بايد آنها را دوست داشت،‌ دنيا بدون حرفها،‌خيلي خالي ست ؛ از روح...ازجان...ازكلمه...

+تاریخ چهارشنبه 20 دی1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

    اين روزها كه ذهنم هزارجا ميچرخه ، فقط آرزوي يه گوشه دنج دارم تا كمي بنويسم؛ فكرميكنم هيچوقت تا اين حد محتاج آرامش و سكوت نبودم...حتي مهم نيست كه چي بنويسم اما انگار بايد بگم و خالي شم... گاهي فكرميكنم وقتي توي زندگيت نه عشقي هست نه اتفاقي كه لااقل براي مخاطبت جالب باشه چرا بايد بنويسي و ازاين سوال به ظاهر ساده ميرسم به اين سوال اساسي كه دراينصورت چرا اصلا بايد زنده باشي! نه وقتشو دارم نه حوصله شو كه بخوام ازنااميدي حرف بزنم چون ازاونم واقعا خسته شدم...هرچيزي تا يه جايي معني داره حتي پوچي..والا....

    اما اين روزها باز حس ميكنم درنقطه اي ازخودم ايستادم كه فقط يه آرزو دارم؛‌ اينكه ازخودم بزنم بيرون...نميدونم حسش كرديد يانه،‌وقتي كه حس ميكني ديگه توي تنت جا نميشي...هميشه ميگفتن سالي ِ‌ نازك نارنجي ومن ميدونستم كه اشتباه مي كنن واصلا بخاطراين دونستن خوشحال نبودم چون اساسا پوست كلفتي رو فضيلت نميدونم ولي واقعا اينهمه پوست كلفتي هم ديگه نوبره..... چطوردارم اين روزها رو تحمل ميكنم واقعا براي خودم كه حال خودم و مي فهمم عجيبه.... هرچند شايد سفيدي موهام بيشترو بيشتر شده و حوصله م كمتر وكمتر ولي بازهم فكرميكنم اين كوچكترين عوارض اين همه پوست كلفتي ست.....ميدونم دارم چرند ميگم ولي واقعا به گفتن اين چرنديات نياز دارم....آآآآآآآآه يكم هوا ميخوام حتي اگر هواي مسموم و آخرين تنفس باشه..... يكم هوا،‌فقط ،‌ ازتو اي دنياي لعنتي، ‌لعنتي ‌، لعنتي....

+تاریخ دوشنبه 18 دی1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

يكي از بدي هاي كمال گرايي اينه كه وقتي يه عالمه حرف داري ولي بهردليلي نميتوني تمام و كمال اونو بگي،‌ دستت به نوشتن نميره چون فكرمي كني نمي توني حق مطلب و ادا كني...حالا شده حكايت من از اين روزها.......سه  ماه  دوندگي و رفت و آمد بيمارستان...سه ماه بيم و اميد بهبودي مادر يا.............

روزها وقتي به حياطش مي رفتم معني اين جمله رو درك ميكردم كه هرچند وقت يكبار بايد اومد و يه سري به اينجا زد..... اصلا انگار درزمان و مكاني ساكن قرارگرفتي كه هيچ ارتباطي با دنياي بيرون نيست...حتي درخت و آسمونش هم يه شكل ديگه س..همينه كه هيچوقت معتقد نبودم هرجا بري آسمون همين رنگه!! بد يا خوب يكي ازعادتهام اينه كه گاهي حتي ساعتها محو تماشاي آدمها مي شم بدون هيچ قضاوتي...اين روزهاي بيمارستان هم همينطور وقتي گذر ِ‌ پر دلهره آدمها و قدمهاي دردناك بيمارها رو نگاه ميكردم ميديدم،  آدمهاي اينجا ديگه براشون مهم نيست كه بقيه چجوري اونا رو قضاوت ميكنن چون دردهايي خيلي خيلي فراتر ازاين خاله زنك بازيها گرفتارشون كرده....با همه عذابي كه تو اين محيط كشيدم و ميكشم ولي يه جور آرامش دارم چون نگران قضاوت كسي نيستم .... براي خودش دنياي خاص و عجيبيه!

اين روزها اگر اضطراب امان ميداد وقت خوبي بود براي فكر كردن به همه چي...بقول مامان كه ميگفت ،‌ اگر ميدونستم بيماري ومرگ اينقدر به آدمي زاد نزديكه يك لحظه هم غصه دنيا رو نميخوردم ...ولي چون مادره هنوزم داره غصه مارو ميخوره و بدتر ازاون غصه روزهايي كه ممكنه بدون اون مجبورشيم بگذرونيم!

 اين روزها به همچي فكركردم و دلم ميخواست آدمارو رديف كنم مخصوصا اونهايي كه بهم پشت پا زدن و گاهي خوشحال شدن از فريب دادن سالومه،‌ ازشكستن سالومه،ازاشك ريختن سالومه، از نبودن سالومه.... دوست داشتم يه روز فقط يه روز توي اين مكان همراهم بودن تا ببينن تا دوباره يادشون بيفته دنيا خيلي خيلي بي اعتبارتراز تصور اوناس.... كه ببينن يه وقتايي توي زندگي نه پول به كمكت مياد نه شهرت نه مقام اجتماعي نه قدرت ،‌ ونه حتي خدايي كه همه عمر به درگاهش زانو زدن و بهش توكل كردن.... نه حوصله و نه دليلي براي فلسفه چيدن دارم فقط اينها چيزهايي بود كه اين مدت از ذهنم گذشته و چقدر هم سخت گذشته.... نه ؛‌ نگذشته .... هنوزم داره ميگذره....

+تاریخ یکشنبه 10 دی1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

.

 ميگن مشكلات آدم و مثل كوه مقاوم ميكنه....

اونوقت اگه اين كوه ،‌ كوه درد باشه بازهم فضيلته ؟؟؟؟؟

+تاریخ جمعه 1 دی1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

      يلدا تاريكي بلند است، من فكر مي كنم، باهم بودن دراين تاريكي بلند براي نهراسيدن،‌ فلسفه آئين يلداست،‌ يلدا تاريكي بلند است وتاريكي تبريك ندارد! پس اين اشتباه مصطلح را كنار مي زنم  و مي گويم:‌ باهم بودنتان براي نهراسيدن از تاريكي،‌ مبارك  و مستدام.

+تاریخ پنجشنبه 30 آذر1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

      هيچ نميدونم ازاين نوشته چه برداشتي ميكنيد، طنز، هجو، شوخي، وقت گذروني، مزه پروني ووو.... اما اين حقيقته ؛ لااقل براي من وهمه زنان و دختران اين سرزمين كه با اين حقيقت به غايت تلخ آشناهستن!

      من درسرزميني زندگي ميكنم كه صبح كه ازخونه ميزني بيرون، با مردان بسيار مهرباني روبرو ميشي كه به تناسب زمان و مكان و موقعيت جغرافيايي(يعني همه رو مو به مو درنظرميگيرن، جان بچه م!!) تو رو ساپورت احساسي ميكنن...صبح باشه ، هنوز چشمشون بازنشده ها، هنوز مث من حال حرف زدن ندارن ها ولي امكان نداره كه بهت نگن:‌ سلام عزيزم صبحت بخير، يا حتي ،  حتي اگه با زنشون باشن واسه اينكه ريا نشه، بالاخره با چشم و ابرو واشاره بهت صبح بخيرميگن و بهت مي فهمونن كه چقدر حالت براشون مهمه! يا وسط روزباشه حتما حالت و مي پرسن و حتي شده ازاون ور ِ‌اتوبان ، عرض ارادت ميكنن حالا هرجور كه بلدن و ازدستشون برمياد، بندگان خدا....

      عصرم كه ازسركاربرميگردي امكان نداره بذارن بدون خسته نباشيد شنيدن وارد خونت بشي....يعني كورشم اگه بخوام ذره اي دروغ قاطيش كنم... تازه همين چند روزپيش يكيشون ماشين روشن وايساده بود سركوچمون(هرچند همو نمي شناختيم اما خب شناخت لازم نيست من زنم اونام مردن و همين واسه عرض ارادت و مراقبت شبانه روزكافيه) يعني هفت و نيم صبح كه نه چشم من باز ميشه نه چشم اون؛ اصرار اصرار كه" بذا برسونمت عزيزم حيف پاهاي عزيزت نيست كه اينهمه راه بري؟ به كي به كي قسم كه قصدم خيره" و سالومه لال بشه اگه ذره اي دراين خيريت ها بخواد شك كنه.... تازه بعضي هاشون اونقدر به فكرتن كه شده به زورمي كشنت تو ماشين تا برسوننت مبادا تو راه خطري تهديدت كنه، زبونم لال!!

     خلاصه كه حرف اوووووووووووه انقدر زياده درباره مردهاي مهربان سرزمينم كه تا صبحم بشينم واستون بگم بازكم گفتم.... تازه محبتهاي دستي و كه ديگه نگو ونپرس، اصرارم نكنيد نميگم چون چشم و گوش بچه ها بازتر ميشه!!.....

   باري، خواستم بگم كه :‌ اي زنان اين مرز پر گهر، شادباشيد كه دراين خطه بدنيا اومديد و من واقعا نميدونم اگه درايران بدنيا نيومده بودم ، بدون حمايتهاي هميشگي اين مردان مهربان چه غلطي بايد ميكردم دراين روزگار گرگ بازار!!!!

پ.ن:‌ البت اين حرفها متاسفانه شامل همه همه مردهاي ما نميشه فقط حدود 99 درصد اونا اينقدر به فكر ما هستن و بايد مسئولان جدا به فكر راه حلي باشن تا اين رقم به 100 درصد برسه و اونوقت ديگه امنيت اناث اين مملكت كاملا تضمين شده س..به اميد اون روز!!! جان بچه م.....

+تاریخ یکشنبه 5 آذر1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

بعضي وقتها فكرميكنيم ته انصافه اگر بگيم:‌ حالا كه بهانه اي نداري ،  برو من مانع نميشوم...برو ،‌ خودت ميداني.... بعد او برود بعد ما بنشينيم و بخاطر حقي كه ازما ضايع شده تا ابد الاباد ماتم بگيرم و تمام حق هاي دنيا را قلمبه به خودمان بدهيم و هرجا شنيديم قرباني؛ بگوييم :‌ قرباني ميخواهي؟ من.... درد كشيده ميخواهي؟ من.....

دوست عزيزلازم نيست اينقدر حق به جانب باد به غبغب بيندازي و بگويي:‌آزادش گذاشتم كه انتخاب كند...خودم را سوزاندم كه راحت باشد...اصلا خودم چمدانش را دستش دادم كه برود......

...........شايد تمام بهانه اي كه براي ماندن ميخواسته، خواهش ِ نگاهت بوده... لرزش لبهايت بوده... بغض فروخورده ات بوده... شايد تنها يك كلمه بوده: " بمان". همين...به خدا همين.....

+تاریخ پنجشنبه 25 آبان1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

روزي آگه شوي از حال دلم اي صياد

كه به كنج ِ‌ قفسم نيست به جز مشت پري....

پ.ن:‌ نمي دونم باز اين گرد ِ‌  بي سرو ته چه خوابي واسم ديده كه چند روزه اين بيت توي ذهنم ميچرخه...حتي توي كابوسهاي هرشب ِ‌ اين روزها.....

+تاریخ دوشنبه 22 آبان1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |

سلام

.

.

آینده، آه آری می شناسمش...همانکه قراربود با آمدنش همه چیزعوض شود.... همانکه درکودکی چشم به راهش بودم وکودکی را نفهیدم وگذاشتم برای آینده...کودکی گذشت وآینده نیامد....همانکه درنوجوانی جستجویش کردم ونوجوانی را نفهمیدم وگذاشتم برای آینده....نوجوانی گذشت وآینده نیامد...همانکه درجوانی چشم به راهش نشسته ام وجوانی را نفهمیدم وگذاشتم برای آینده ... جوانی گذشت وانگارآینده خیال آمدن ندارد، این را موهای سفیدم می گوید .....آینده بی صدا آمد ورفت ..درروزهای کودکی ..نوجوانی ...جوانی... آینده همه فرداهابود که نفهمیدم وگذشت وچه خوب که نفهمیدمشان چون درهیچ فردایی هیچ چیزبهترنشد که نشد.... عزیزکم آینده هم فریب خدایان بود برای تحمل امروزهای سختمان.... بهترکه گذشت وحالا دیرزمانی ست چشم به راه هیچ آینده ای نیستم وروزها برایم فقط تا شب امتداد دارند وشب ها فقط تا روز..... بیخیال ِ آینده...به امتداد شبهایت فکرکن .... بیخوابی وگوشه دنج ِ پنجره مهتاب نشان و فنجان قهوه و دفترشعرم را با هیچ آینده ای تاخت نمی زنم .... بیچاره گذشته های بی گناه وزود باورم....

پ.ن:‌ اين متن ،‌ جواب دوستي بود كه درباره آينده پرسيد..حالا ديگر نه آن دوست هست، نه ، آن آينده واين بود كه اين متن ِ بلاتكليف ازاينجا سردرآورد.....

+تاریخ چهارشنبه 17 آبان1391ساعت نویسنده سالومه یوسفیان |